تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

اَنّهُ هو اَضحَکَ و اَبکی و اَنّهُ هو اَماتَ و اَحیی

تنها اوست که می خنداند و می گریاند و فقط اوست که می میراند و زنده می کند.

نجم، ۴۲ و ۴۳

قال امیر المومنین(ع): عرفت الله بفسخ العزائم و نقض الهمم لمّا هممت حال بینی وبین همّی و عزمت فخالف القضاء عزمی فعلمت انّ المدبّر غیری

حضرت علی (ع) می فرماید: خدا را از روی منصرف شدن از خواست ها و تصمیماتم شناختم؛ یعنی هنگامی که می بینم وقتی تصمیم می گیریم ولی مانعی جلوی آن را می گیرد، می فهمم همه کارها به دست من نیست و مدبر امورم کس دیگری است.

بحارالانوار ج ۳ ص ۴۳

+خط خطی های من  شنبه 31 تیر1385ساعت 0:40 قبل از ظهر

بسم الله الرحمن الرحیم

* انا اعطیناک الکوثر *

فصل لربک و انحر

 ان شانئک هوالابتر

+خط خطی های من  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 0:58 قبل از ظهر
 
از تهی سرشار،
جویبار لحظه‌ها جاریست.

          ***

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من.
زندگی را دوست می‌دارم؛
مرگ را دشمن.
وای، اما – با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

        ***
جویبار لحظه‌ها جاری.

                                            م. امید

شعر «چون سبوی تشنه» را با صدای شاعربشنوید.

+خط خطی های من  جمعه 23 تیر1385ساعت 0:46 قبل از ظهر

تو می گفتی می آیی از آن دور

و من نزدیک شدنت را

به انتظار نشسته بودم

 

درونم ندا می داد

                     تو هرگز نمی آیی

ولی چشمانم همچنان به انتظار، انتظار، انتظار...

 

با خود می گفتم، وقتی آمدی

همه ی دلتنگی هایم را

و همه ی خط خطی هایم را

                                  به تو هدیه می کنم

 

و می دانستم باید بروم

راه رفتنی را باید رفت

ولی من مانده بودم و غبار عبور رهگذران...

 

آری؛

من تنها مانده بودم!

با خط خطی هایم

با دلتنگی هایم

 

و دیگر عقربه های ساعت را دنبال نمی کنم...

 

+خط خطی های من  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 5:8 بعد از ظهر

گوش را به چه کار آید

در زمزمه ی خاموش خیال؛

 

چشم را

در دیدن آن شهر غریب؛

 

بینی را

در بوییدن آن یاس لطیف؛

 

زبان را

در چشیدن آن می مسحور؛

 

و عقل را

در احساس پژمردن گل سرخ!

 

 

 

 

+خط خطی های من  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 11:54 بعد از ظهر

دل من دیر زمانی ست که آهنگ سکوت می نوازد...

  

 

+خط خطی های من  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 0:43 قبل از ظهر
پشت چشمانش شهری ست

                                          به گستردگی وسعت رویاها

سبزی رویایش

رویش ایمانش

                         همه را در پس چشمش دیدم

من چه نادان بودم...

که در آن سبزترین، سبزترین رویاها

                                                 حبس در کنج سکوتی مرموز

زنده بودم به رسم مردن

تا که شاید بتوانم آموخت

                                  زندگی در پس شهر چشمش...

 

                                                             

                                       

+خط خطی های من  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 1:2 قبل از ظهر

من تمام عمرم را                                            

 

 تا لحظه اکنون                                              

 

به اندیشیدن سپری کردم                                       

 

می خواهم این بار پرواز کنم....                                  

                             

+خط خطی های من  شنبه 10 تیر1385ساعت 2:40 بعد از ظهر

امشب داشتم با خانمی توی نت صحبت می کردم. یکدفعه این نوشته ی جبران خلیل جبران به خاطرم آمد...

بد ندیدم اینجا بنویسمش...

شاعری ترانه ی عاشقانه ی زیبایی سرود. و نسخه های بسیاری از آن تهیه کرد و برای دوستان و آشنایانش، زن و مرد فرستاد. حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.

یکی دو روز بعد، پیکی از سوی آن زن جوان آمد و نامه ای آورد.  زن در نامه گفته بود:" بگذارید این اطمینان را به شما بدهم، ترانه ی عاشقانه ای که برایم فرستادید، بسیار مسحورم کرده. اکنون بیایید پدر و مادرم را ببینید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم."

و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت:"دوست من، این فقط ترانه ی عاشقانه ای بود که از قلب هر شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند."

و زن در نامه ی  دیگری پاسخ داد:" بوقلمون صفت و دروغ گو! از امروز تا دم مرگ، از امروز تا دم مرگ، به خاطر کار تو، از شاعران متنفر خواهم بود."

+خط خطی های من  جمعه 9 تیر1385ساعت 1:9 قبل از ظهر

امروز می تواند یک روز خاص باشد

امروز می تواند مجالی باشد برای آغاز یا شاید ادامه ی آغازی در دیروز. شاید هم رکود در گذر زمان...

نمی دانم در کجای دایره ی اختیارم قرار گرفته ام... می ترسم آنقدر به مرکزش نزدیک باشم که جبر مطلق زمان را بپذیرم. یا از آن می هراسم آنچنان بی قید در محیطش طی طریق کنم که فراموش کنم در حیطه ی اختیار او هستم... نمی دانم ساکن باشم یا حرکت کنم، فقط می دانم من آرامش را می یابم....

عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم

...

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 8:24 قبل از ظهر
الان داشتم کتاب باغ پیامبر و سردگردان، جبران خلیل جبران رو می خوندم... این مطلب برام جالب بود..

در یک روز طوفانی، اسقفی مسیحی در کلیسایش نشسته بود و یک زن غیر مسیحی آمد و پیش روی او ایستاد و گفت:من مسیحی نیستم.آیا راهی وجود دارد که مرا از آتش دوزخ نجات دهد؟

و اسقف به زن نگریست و گفت: نه، تنها آنهایی رستگار می شوند که به آب و روح القدس تعمید داده شوند.

هنوز حرفش تمام نشده بود که آذرخشی از آسمان فرود آمد و کلیسا را در آتش فرو برد.

و مردم شهر شتافتند و توانستند آن زن را نجات دهند، اما اسقف طعمه ی آتش شد و سوخت.

+خط خطی های من  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 2:29 بعد از ظهر
شریعتی می گوید:
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".

yas2.jpg

و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.

متن کامل به همراه صدا

 
+خط خطی های من  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 0:24 قبل از ظهر

گویند که: دوزخی بود، عاشق و مست

قولیست خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست، دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشت همچون کف دست

 

امروز داشتم یه آهنگ از گلپا گوش میدادم که یاد این رباعی خیام افتادم. شعری که گلپا خونده بود رو

اینجا می نویسم ، بخونیدش بد نیست....

 

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بیرحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم...

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست،نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست، نیست

من که می دانم عجل ناخوانده و بیدادگر

سرزده می آید و راه فراری نیست،نیست

پس چرا عاشق نباشم...

 

 

+خط خطی های من  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 7:24 قبل از ظهر

امروز تنبلی کردم. بهانه ی خوبی برای فرار از روزمرگی ها بود... صبح دیر تر

 از همیشه از خواب بیدار شدم. دلم می خواست تمام روز رو روی تخت

 دراز بکشم و فکر کنم...

ولی نمی شد، می بایست به روزمرگی ها بر می گشت. همان کارهای

روتین و پیش فرضی که مثل یک قفس ما رو در خودش زندانی کرده . با این

 حال از همون فرصتی که داشتم استفاده کردم. خیلی راحتتر از فکر کردن

 توی تاکسی و اتوبوس بود... می تونستم حداقل به تفکراتم بخندم یا اخم

 کنم یا... چشمان هیچ کس دزدکی منو تماشا نمی کرد. با خودم گفتم

کاش می شد یه ساعتی توی شبانه روز می نشستم و مثل اون قدیم ها

از همه چیز و همه جا می نوشتم... توی همین خیالات بودم که صدای

مامانم رشته ی افکارم رو پاره کرد... اون هم به روزمره بودن کارهای من

عادت کرده. واسش قابل باور نبود که من هم بلدم تنبلی کنم.

حالا هم دلم می خواد هر موقع دلم برای خودم تنگ شد بیام اینجا دلتنگی

 هام رو بنویسم. به خودم بخندم، برای خودم ناراحت بشم،لبخند بزنم یا

شاید هم گریه کنم...

اینجا چشمان هیچ کس دزدکی مرا تماشا نمی کند....

+خط خطی های من  جمعه 2 تیر1385ساعت 0:30 قبل از ظهر
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند،
 
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
 
فشرده چوبدست خیزران در مشت،
 
گهی پر گوی و گه خاموش،
 
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،
 
 
ما هم راه خود را می کنیم آغاز...
 
+خط خطی های من  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 0:0 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>