![]() |
![]() |
|
| اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود! |
|
بخوان به نام پروردگارت که تو را خلق کرد...
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 0:3 قبل از ظهر
|
|
باید بروی تا بدانی ...
به جرم ماندن هیچ چیز نخواهی دانست... |
|
+خط خطی های من
یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 0:25 قبل از ظهر
|
|
شده تا حالا توی زندگیت حس کنی برات غیبت خورده؟ واسه من خیلی کم، ولی خب پیش آمده. چنین حسی همیشه یه حضور پررنگ تر برام به ارمغان داشته... اینجور مواقع به عینه می بینم که بی نهایت وجود انسان مثل یه خط نیست که تا بی نهایت امتداد داره بلکه یه دایره و یا شاید یه کره هستش به شعاع بی نهایت که به اندازه ی اون مربع مقدس من که تمام قوه ی عقلیه انسان رو در خودش جای میده برام اهمیت داره؛ و با این تصور هستش که انسان می تونه موجودیت پیدا کنه. می تونه انسان باشه... و اینجاست که حتی اگر به اندازه ی چشم بر هم زدنی تصورش واسم طول بکشه به جرات میتونم بگم نمی تونه با تمام لحظات ناشماری که چنین حسی ندارم برابری کنه. این که بدونی در دایره ی قسمت انسانی هستی تسلیم در برابر خداوند اون موقع هستش که فلسفه ی جبر از نظرت پاک میشه و می بینی اختیار تام داری که در بندگی پادشاهی کنی. اینجاست که بی اختیار زمزمه می کنی
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم حکم آنچه تو اندیشی، لطف آنچه تو فرمایی ... شاید خیلی دیر، ولی باز خواهم آمد برایم دعا کنید، شاید او مرا بطلبد... |
|
+خط خطی های من
چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 0:26 قبل از ظهر
|
![]() |
|
+خط خطی های من
سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 0:29 قبل از ظهر
|
|
خواجه ی حق پیشوای راستین کوه حلم و باب علم و قطب دین * ساقی کوثر، امام رهنمای ابن عمّ مصطفی، شیر خدای * مرتضای مجتبی، جفت بتول خواجه معصوم، داماد رسول * در بیان رهنمونی آمده صاحب اسرارِ «سَلُونی» آمده * مقتدا، بی شک، به استحقاق اوست مفتی مطلق علَی الاطلاق اوست * چون علی از عَیبَه های حق یکی ست عقل را در بینش او کی شکی ست * هم ز «اَقضا کُم عَلِی» جان آگه است هم «عَلِی مَمسُوس فی ذات الله» است * از دم عیسی کسی گر زنده خاست او، به دم، دست بریده کرد راست * گشته اندر کعبه آن صاحب قبول بت شکن بر پشتی دوش رسول * در ضمیرش بود مکنونات غیب زان برآوردی ید بیضا ز جیب * گر ید بیضا نبودیش آشکار کی گرفتی ذوالفقار آنجا قرار؟ * گاه در جوش آمدی از کار خویش گه فرو گفتی به چَه اسرار خویش * در همه آفاق همدم می نیافت در درون می گشت و محرم می نیافت *** |
|
+خط خطی های من
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 0:35 قبل از ظهر
|
|
درک حقیقت وجود از دیدگاه و فلسفه شهاب الدین سهروردی (شیخ اشراق)، با عقل و منطق محض حاصل نمی شود بلکه عرفان سهم عمده ای در شناخت دارد. هفت رساله ی معروف سهروردی در زبان فارسی خود گویای عظمت فلسفه و عرفان شیخ اشراق است؛ لغت موران، فی حقیقة العشق، عقل سرخ، آواز پر جبرئیل، صفیر سیمرغ، روزی با جماعت صوفیان، فی حالة الطفولیة.
جذابیت موضوعی فلسفه شیخ اشراق مرا بر آن داشت به طور اجمالی به بررسی رساله ی فی حقیقة العشق بپردازم. سهروردی در این رساله می گوید که حقیقت اول عشق است که سه گوهر دارد: خداشناسی خودشناسی و دیگر شناسی. صفت این سه به ترتیب عبارت است از: حسن یا نیکویی عشق یا مهر و حزن یا اندوه که از یک چشمه پدید آمده اند و برادران هم اند. او معتقد است که پیدایش آسمان و زمین از آویزش حسن بر عشق است. نام های دیگر حسن عبارت است از: جمال و کمال. سهروردی می گوید که به حسن نرسند مگر به عشق. نردبان معرفت به سمت عشق (منتها) از محبت (واصل) می گذرد. در واقع محبت حالت خاص معرفت است و عشق حالت خاص محبت. |
|
+خط خطی های من
دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 0:36 قبل از ظهر
|
|
خانهام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز
هر طرف میسوزد این آتش، پردهها و فرشها را، تارشان با پود. من به هر سو میدوم گریان، در لهیب آتش پر دود؛ وز میان خندههایم، تلخ، و خروش گریهام، ناشاد، از درون خستهی سوزان، میکنم فریاد! ای فریاد! خانه ام آتش گرفتهست، آتشی بیرحم همچنان میسوزد این آتش، نقشهایی را که من بستم به خون دل، بر سر و چشم در و دیوار، در شب رسوای بیساحل. وای بر من، سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم بدشواری، در دهان گود گلدانها، روزهای سخت بیماری. از فراز بامهاشان، شاد دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب، بر من آتش بجان ناظر. در پناه این مشبک شب. من به هر سو میدوم، گریان از این بیداد. میکنم فریاد! ای فریاد! ای فریاد وای بر من، همچنان میسوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛ و آنچه دارم منظر و ایوان. من به دستان پر از تاول اینطرف را میکنم خاموش، وز لهیب آن روم از هوش؛ ز آن دگرسو شعله برخیزد، به گردش دود. تا سحرگاهان، که می داند، که بودِ من شود نابود. خفتهاند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده برجا مشتِ خاکستر؛ وای، آیا هیچ سر برمی کنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد؟ سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد. میکنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد! م. امید شعر «فریاد» را با صدای شاعربشنوید.
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 12:48 بعد از ظهر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
با تنهایی خو دارم... چون عشق او دارم... سر بر زانو دارم... با آشفته سری...
|
|
RSS
|