تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

بخارهای روی شیشه را پاک می کنم؛ آنقدر که بشود بیرون را دید. همه جا تاریک است، خیلی تاریک. به آسمان نگاه می کنم ... ستارگان ریز و درشت روی مخمل سیاه شب خود نمایی می کنند. آنقدر قشنگ هستند که محو تماشای آنها میشوم. گمان می کنم کهکشان راه شیری باشد و آن صورت های فلکی که فقط عکسشان را در کتاب ها دیده ام.

کاش میشد زیر سقف آسمان زلال شب در این صحرای پاک و بی آلایش لحظه ای درنگ کرد. آن وقت یک مشت ستاره ی نورانی از آن بالا می آوردم و با خودم می بردم و گوشه ای از اتاقم می گذاردم شاید نزدیک پنجره، تا شب ها وقتی دلم تنگ میشود نگاهشان کنم. آخر ستاره های آسمان خانه ی ما آنقدر کوچک هستند که گاهی دیده نمیشوند...

نمی دانم چه مدت بود در افکار خودم غوطه ور بودم. وقتی به خودم آمدم که سرمای لطیفی روی گونه هایم حس کردم و ستاره ها را که خیلی کم نور شده بودند...

 

+خط خطی های من  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 0:57 قبل از ظهر

 

خیلی قشنگه، نه؟!

 

قشنگه...نه؟

 

زندگی یک فراکتال خیالی ِ خیلی خیلی قشنگه!!!

 

می دونید چرا اینو میگم؟؟

 

چون اگر بتونیم یک الگوی درست از زندگی برای خودمون ترسیم کنیم، می تونیم یک زندگی نا محدود رو هم سازماندهی کنیم!!!

 

فقط به خاطر این که زیاد تکراری نشه بعضی جاها نیاز به پیچ و خم داره...

 

بعضی جاها هم باید انعطاف پذیر بود تا از هم متلاشی نشه...

 

زندگی یه فراکتال خیالی ِ خیلی خیلی قشنگه!!!

+خط خطی های من  شنبه 27 آبان1385ساعت 0:14 قبل از ظهر

چند ساعتی بیشتر نیست که از سفر برگشتم. چند روز گذشته برای من یه تفاوت عمده با تمام روزهای قبلش داشت؛ یه تفاوت مهم و شاید سرنوشت ساز...

 

 بعضی وقت ها نیازه تا یه تلنگر ما آدم ها رو از حباب خیالی که خودمون رو توی اون مخفی کردیم خارج کنه. و این سفر همون تلنگر به موقع زندگی من بود...

 

شاید هنوز همون ظاهر قبلی رو حفظ کرده باشم ولی خودم بهتر از هر کسی میدونم که من اون موجود پیش از سفر نیستم. هیچ وقت از آنچه که بودم بدم نیامده ولی معتقدم انسان ها باید در راستای پیشرفت و هدفشون قابلیت تغییر داشته باشن.

 

فعلا خیلی خسته هستم، باید استراحت کنم. شرح ما وقع رو بعدا خواهم نوشت...

                                     

 

+خط خطی های من  شنبه 20 آبان1385ساعت 0:5 قبل از ظهر

تا حالا براتون اتفاق افتاده برای برآورده شدن یه آرزو دعا کنید ولی وقتی برآورده شد زیاد خوشحال نشید؟؟؟

چند روزی که این حس برای من به وجود آمده... حس خوبی نیست... نمی دونم واسه ی چی نگرانم؟

وقتی همه از رسیدن تو به یکی از خواسته هات خوشحالن، ولی ... خب مجبور می شی تظاهر کنی که آره تو بیش از اونها خوشحال هستی...

از تظاهر کردن بدم میاد...

وقتی همه چیز واست مبهم و پیچیده بشه، اون موقع کلافه میشی، نمی دونی کجای کار رو نادیده گرفتی؟

از مسایل غیر قابل حل خوشم نمیاد...

...

واسم دعا کنید...

 

+خط خطی های من  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 0:11 قبل از ظهر
 این داستان شبیه کار خیلی از ماهاست...

قطعه ی گمشده تنها نشسته بود... منتظر کسی بود که بیاید و او را با خودش ببرد.
بعضی ها با او جور می شدند...
اما نمی تونستند قل بخورند.
بعضی ها می تونستند قل بخورند اما با او جور نبودند.
یکی چیزی از جور درآمدن نمی دونست.
و دیگری اصلاً چیزی نمی دونست...
یکی خیلی نازک بود................ و ترکید......
یکی او را روی چهارپایه گذاشت........... و پی کارش رفت.
بعضی ها هم، خیلی قطعه گم شده داشتند.
بعضی لبریز از قطعه بودند...... پرِ پر ! ....
بعضی ها خیلی نکته سنج بودند.
بعضی ها آنقدر در عالم خودشان غرق بودند که بدون توجه به او، از کنارش می گذشتند.
سعی کرد خوش را جذابتر نشان دهد.................. اما فایده ای نداشت....
آخر سر یکی آمد که با او کاملاً جور بود.
اما ناگهان......... قطعه ی گمشده رشد کرد.... !
و باز هم رشد کرد....
- « فکر نمیکردم تو رشد میکنی »
قطعه گمشده گفت :« خودم هم نمی دانستم ! »
- « من بدنبال قطعه ی گمشده ی خودم میگردم، یکی که بزرگ نشود...... خداحافظ...»
....
....
....
تا یکروز که یکی آمد که با همه فرق داشت.
قطعه ی گمشده پرسید :« از من چه می خواهی ؟»
- « هیچ چیز. »
- « از من چه انتظاری داری ؟»
- « هیچ. »
- « اصلاً تو کی هستی ؟ »
دایره بزرگ گفت :« من دایره بزرگ هستم.»
قطعه گفت :« فکر کنم تو همانی که مدتهاست بدنبالش میگردم. شاید من گمشده ی تو باشم.»
دایره گفت :« اما من قطعه ی گمشده ای ندارم. اصلاً جایی ندارم که تو با آن جور شوی. »
قطعه ی گمشده گفت :« چه بد ! .... ای کاش می توانستم با تو قل بخورم....»
دایره ی بزرگ گفت :« نمی توانی با من قل بخوری. اما شاید بتوانی خودت به تنهایی قل بخوری. »
- « تنهایی ؟؟؟.... قطعه ی گمشده که تنهایی نمی تواند قل بخورد. »
دایره ی بزرگ پرسید :« تا حالا سعی کرده ای ؟»
قطعه ی گمشده گفت :« اما من گوشه های تیزی دارم. اصلاً برای قل خوردن ساخته نشده ام.»
دایره بزرگ گفت :« گوشه ها ساییده می شوند و شکلها تغییر میکنند. دیگر باید بروم خداحافظ.... شاید باز هم همدیگر را ببینیم......»
و قل خورد و رفت....
قطعه ی گمشده باز هم تنها شد.... مدتها یکجا نشست.... بعد..... آهسته، آهسته.... از یکطرف خود را بالا کشید......
تالاپ !
دوباره خود را بالا کشید.... باز هم افتاد..... همینطور به جلو رفت.... بلند شد، افتاد.... بلند شد، افتاد.... تا گوشه هایش شروع کردند به ساییده شدن........................... و کم کم شکلش عوض شد.....
حالا بجای اینکه تالاپی بیفتد، تلپی میفتاد... بجای اینکه بالا پایین بپرد، جست و خیز می کرد... و بعد بجای جست و خیز کردن، قل می خورد......... می رفت.... اما نمی دانست به کجا... اهمیتی هم نمی داد...... همینطور قل می خورد

the missing piece meets the big O/ by: shel silverstein

+خط خطی های من  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 7:21 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>