تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

  يلدا و مراسمي که در نخستين شب زمستان و بلندترين شب سال برپا مي شود ، سابقه دور و درازي دارد . رسم و رسومات شب يلدا مخصوص آريايي هاست و از اين شب به عـنوان شب زايش خورشيد يا شب تولد نور ياد شده است . اين تغيير در فـرهنگ آريايي قدمتي بالغ بر هزار سال دارد . گذشتگان ما که پايه و اساس زنديگشان بر کشاورزي و شباني استوار بوده و در طول سال ، با سپري شدن فـصول و تضادهاي طبيعي موسمي برخورد داشته اند ، بر اثر تجربه و گذشت زمان با گردش خورشيد و تغيير فصول و بلندي و کوتاهي روز وشب و جهت و حرکت و قـرار ستارگان آشنايي يافته و کارها و فـعاليت هايشان را با آن تنظيم مي کرده اند . 

يلدا با ولاد ت وميلاد وتولد هم خانواده است پيشينيان ما که به نبرد دائمي شب و روز،  نور وظلمت، خوبي وبدي واهورا واهريمن اعتقاد داشتند مي گفتند که طولاني ترين نبرد سال نبرد شب يلدا است که به درخشش خورشيد و پيروزي نور ختم مي شود.

يلدا ، شب تولد خورشيد است .

 شب تولد خورشيد بردوستداران روشنائي  مبارک !

 

 


ادامه مطلب
+خط خطی های من  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 6:24 قبل از ظهر

طرح های نیمه کاره ای که فقط به فکر افتتاحشون بودن تا در کارنامه ی یک دوره از فعالیتشون ثبت بشه تقریبا در همه جای شهر دیده میشه...

حتی خودشون هم فکرش رو نمی کردن که مردم باز هم به اون ها رای بدن!

وقتی طرح تعریض یه خیابان مهم رو با چند تا رو گذر و زیر گذر مسخره جایگزین میکنن و در آخرین روزهای دوره ی قبلی فعالیتشون شروع به کار میکنن و بعد از تخریب بدون برنامه میان و توی همون خیابان پوستر تبلیغاتی نصب میکنن که ای ملت به ما رای بدهید ما چنین می کنیم، ما چنان می کنیم!!! 

وقتی طرح عبور مترو از بافت تاریخی و ارزشمند شهر رو نادیده میگیرن... وقتی ساخت فلان عمارت رو که یکی از بارزترین آثار تاریخی و ملی ایران رو زیر سوال میبره محدود نمی کنن... وقتی الویت طرح های عمرانی رو با منفعت خودشون تغییر میدن... و وقتی تا این حد در برابر کل منفعل هستن چه انگیزه ای سبب میشه دوباره اون ها رو انتخاب کنیم...

 کاش یه مقدار سواد رسانه ای خودمون رو بالاتر می بردیم ...  واقعا تا کی باید چشم هامون رو روی واقعیت ها ببندیم...

تقصیر اون ها نیست... از ماست که بر ماست...

 

+خط خطی های من  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 1:31 قبل از ظهر

دیروز از صبح برف بارید... تا امروز صبح به طور نه چندان پیوسته  ادامه داشت...

همه ی دیروز رو توی خونه بودم... تا همین دیروز فکر می کردم لذت یه روز برفی به این هستش که بری برف بازی کنی ! ولی دیروز اصلا از خونه بیرون نرفتم... لم دادم کنار شومینه... کتاب خوندم... باریدن برف رو تماشا کردم و تا تونستم شکلات ،شیر ، قهوه و از این جور چیزها خوردم! فکر نمیکردم تنبلی توی یه روز سرد برفی اینقدر بچسبه!

+خط خطی های من  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 6:11 قبل از ظهر

یک هفته ای هستش که این "پینو کیو " منو دیوانه کرده!

                                   

اواخر هفته ی قبل یه پسر کوچولوی شیطون بلا (۵ ساله!) منو حسابی سوال پیچ کرده بود و بیوگرافی پینوکیو رو از من میخواست! من هم هرچی از زمان بچگی یادم بود براش میگفتم و اون که خودش داستان رو حفظ بود از من ایراد میگرفت(!) گذشته از همه ی اینها باید پینوکیو و رفقای پینوکیو رو براش نقاشی می کردم. خلاصه رفتم کتابفروشی و هر چقدر گشتم کتاب مناسبی در این مورد پیدا نکردم... تصمیم گرفتم بیام توی نت، شاید یه داستان نسبتا کامل و عکس های مناسب یه بچه ی ۵ ساله رو پیدا کنم...خلاصه واژه فارسی "پینوکیو" رو جستجو کردم (حال نداشتم یه متن ایتالیایی رو با استفاده از دیکشنری دست و پا شکسته ترجمه کنم!!!) ... هنوز چند مورد رو بیشتر بررسی نکرده بودم که به یه وبلاگ رسیدم به نام پینوکیو که در ظاهر هیچ ارتباطی با داستان و شخصیت پینوکیو نداشت... در قسمت موضوعاتش بخش داستان رو دیدم و با شوق و ذوق تمام کلیک کردم... وقتی چند خطی از یه داستان رو خوندم  (البته هیچ ربطی به پینوکیوی معروف نداشت!) دیدم واسم خیلی آشناست... داشتم با خودم فکر می کردم کجا این داستان رو خوندم که یه چیزهایی یادم آمد... یه بنده ی خدایی این داستان رو توی یه وبلاگ دیگه نوشته بود (که البته ظواهر امر نشان می داد هر دوی آنها یکی بودند!! ) خلاصه اون شب گذشت ... چند شب بعد وقتی داشتم توی یه سایت واژه ی پینو کیو رو جستجو
می کردم یه گروه به نام پینوکیو پیدا کردم... کلیک کردم و همینطور که داشتم مطالب رو می خوندم چشمم افتاد به اسم و طرح سیاه قلم یکی از اعضای گروه به نام پینوکیو... کلیک کردم صفحه ای باز شد که آدرس یه وبلاگ توی اون بود... و من باز هم کلیک کردم... و با سایتی مواجه شدم به نام پینوکیو ... و این همان وبلاگ پینوکیو یی بود که شرحش در بالا آمد!!! فقط یه دور توی نت زده بودم... توی این دنیای بی در و پیکر مجازی هم که هر کس حداقل یه هویت داره میشه رد پای یک نفر  رو با هویت های مختلف دید!!! و اما اون چیزی که منو به نوشتن وادار کرد جریان دیشب بود... مشغول کارم توی نت بودم ...طبق معمول همیشه روی یاهو مسنجر انلاین بودم... یه آی دی که پینوکیو خونده میشد به من پیام داد!!! از کجا؟ راستش من هم نمی دونم!!! خلاصه چند تا جمله بیشتر با هم نچتیده بودیم که ارتباط قطع شد من هم که خوابم می آمد رفتم خوابیدم ولی کامپیوتر با تمام برنامه هایی که داشتم باهاشون کار می کردم روشن بود ... از جمله  پنجره ای که از صحبت نیمه کاره با آی دی پینوکیو  باز مونده بود!  الان که از خواب بیدار شدم یادم از جریان دیشب افتاد...

خدا رحم کنچ که این آی دی پینوکیو  دیگه می خواد چه دور و تسلسلی برای من درست کنه!!

+خط خطی های من  جمعه 24 آذر1385ساعت 6:46 قبل از ظهر
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاک غمناکش.

#

ساز او باران، سرودش باد.

جامه اش شولای عریانی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله ی زر تار و پودش باد.

#

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمیخواهد؛

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست.

#

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

#

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش، می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاییز.

مجموعه ی زمستان - م . امید 

+خط خطی های من  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 0:41 قبل از ظهر
دوباره در و دیوار شهر پر شده از تبلیغات نامزدهای انتخابات ...

نمی دونم چه اصراری هستش که کارتبلیغات رو حتما باید با پوستر انجام بدن؟؟؟ به نظر من اگر توی روزنامه یا به صورت بروشورهایی که حاوی اهداف و سایر اطلاعات مفید هستش، تبلیغات انجام بگیره هم از نظر اقتصادی در مصرف کاغذ صرفه جویی شده و هم اینکه مردم می تونن تمرکز بیشتری روی برنامه های کاندیدا ها داشته باشن. من خودم به شخصه زیاد به چيزهایی که به در و دیوار نوشته شده دقت نمی کنم... صرفا می بینم و زیاد واسم مهم نیست... اما اگر مطلبی رو به صورت بروشور بدن حتما مطالعه اش می کنم...
برنامه های رادیویی و تلویزیونی مراکز استان ها هم می تونه در زمینه ی اطلاع رسانی مفید باشه...
برگزاری جلسات سخنرانی هم در صورت امکان می تونه به طور خیلی قوی تاثیر گذار باشه...

اینها رو گفتم تا بگم در صورتی که بخوام در انتخابات شرکت کنم به چه کسانی رای نمی دم!!!

اول کسانی که پوسترشون در اندازه های بزرگ حاوی اطلاعات کم و عکس بزرگ هستش...

دوم کسانی که پوسترشون ترکیب رنگی خوبی نداره... مثلا رنگ زرد با زمینه ی سبز!!!

سوم کسانی که پوسترهاشون رو در جاهای نا مناسب نصب می کنن... مثلا روی میلگارد وسط بزرگراه ها! یا پوسترهای ناخوانا در ارتفاعات زیاد!

چهارم کسانی که نمی تونن خوب سخنرانی کنن...

....

این ها اشخاصی هستند خود شیفته، عوام فریب، بی سلیقه، بدون شم سیاسی و توان مدیریتی کافی!!!

شاید این چیزهایی که گفتم خیلی سطحی باشه اما از نظرمن، صرف نظر از عناوین و القاب و وابستگی به گروه ها و احزاب سیاسی مختلف این افراد لیاقت انتخاب شدن رو ندارن...

فکر کنم اگر کسانی که به دلایلی نمی خواهیم انتخاب کنیم، مشخص بشه اون موقع تصمیم گیری خیلی راحت تر میشه... من به این کار میگم غربالگری ...

+خط خطی های من  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 11:10 بعد از ظهر

من نمی دانم

-         و همین درد مرا سخت می آزارد –

که چرا انسان، این دانا

                            این پیغمبر

در تکاپوهایش:

                   - چیزی از معجزه آن سوتر -

ره نبردست به اعجاز محبت،

                                     چه دلیلی دارد؟

#

 

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند،

چه شگفتی هایی پنهان است!

 

#

 

من بر آنم که درین دنیا

خوب بودن – به خدا – سهل ترین کار است

و نمی دانم،

               که چرا انسان،

                                  تا این حد با خوبی بیگانه ست.

 

و همین درد مرا سخت می آزارد!

 

 

                                                                                 مجموعه ی از خاموشی- فریدون مشیری  

+خط خطی های من  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 1:36 بعد از ظهر
ما ایرانی ها قبل از اینکه عنوان مهندس و دکتر و از این جور القاب رو یدک بکشیم، یک ایرانی ِ فارسی زبان هستیم و باید تسلط نسبی به زبان فارسی داشته باشیم. حداقلش هم اینه که یک لغت نامه یا فرهنگ لغت فارسی به هر صورتی که شده باید در دسترس داشته باشیم تا اگر به نوشتار واژه ای مشکوک هستیم، بتونیم صورت صحیحش رو پیدا کنیم.

امروز داشتم یک مطلب ساده با کلمات سطحی و پر کاربرد روزانه رو که یه آقای دکتر با کلی ادعا و غیره و ذلک نوشته بود، می خوندم که مغزم هنگ کرد!!! مثلا نصب رو به اشتباه نسب نوشته بود! و خیلی کلمات دیگه... اگر می خواستم اون متن رو تصحیح کنم و نمره بدم یه نمره ی منفی میشد!

خلاصه چند بار به سرم زد که برای آقای دکتر که تازه به جمع فارغ التحصیلان دکترا پیوسته بودن یک یادداشت با عنوان غلط نامه  بذارم ولی راستش ترسیدم اخلاقشون هم مثل نوشتنشون باشه و من که فعلا کارم به ایشون یک جورایی گیر هستش، این وسط متضرر بشم!

خلاصه من به سواد این آقای خیلی باسواد شک کردم! امیدوارم اگر یک روز من هم به جمع فارغ التحصیلان دکترا پیوستم، کسی پیدا نشه که توی وبلاگش در مورد من اینطوری بنویسه!

+خط خطی های من  جمعه 17 آذر1385ساعت 11:47 بعد از ظهر

مدتی پیش داشتم کتاب منطق و عرفان برتراند راسل رو می خوندم. این قسمتش واسم جالب بود...

« آنچه فلسفه در زمینه ی عاطفه باید انجام دهد با آنچه در زمینه ی فکر

بایدبکند بسیار مشابه است. فلسفه نباید از زندگی شخصی بکاهد، بلکه باید

 بر آن بیفزاید. همچنان که میدان دید فکری فیلسوف از یک آدم درس

نخوانده فراخ تر است، دامنه ی تمایلات و علایق او هم باید گسترده تر

 باشد.»


 


 

+خط خطی های من  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 10:58 بعد از ظهر

این روزها خیلی به این دو کلمه فکر می کنم ... علم! ثروت!

و یادم از  آن روزهای شیرین دوران دبستان می افتد که معلم روی تخته ی سیاه می نوشت :

علم بهتر است یا ثروت؟ 

 

و من که عاشق زنگ انشا بودم، مثل همیشه نوشتم ... ولی در فواید علم...

شاید آن موقع خیلی بچگانه فکر می کردم...

 

شاید آن وقت که سر کلاس با صدای بلند انشایم را می خواندم کودکی که سنگینی بار یک زندگی را بر همان شانه های کودکانه اش  حس می کرد به آن انشای مسخره ی من پوز خندی زهر آلود می زد...

 

و بعد ها همیشه این سوال برایم مطرح بود که چرا معلممان یا هر معلم دیگر نگفت : ثروت بهتر است یا علم؟

 

نمی دانم چه اصراری بود که ذهن کودکانه ی ما باید جواب سوالی این چنین مهم را می داد؟

 

و چرا دیگر کسی از من نمی پرسد علم بهتر است یا ثروت؟

 

اما اگر امروز می خواستم انشایی با آن موضوع بنویسم، به یک جمله از شکسپیر قناعت می کردم...

 

داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است، ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است .

 

 

+خط خطی های من  جمعه 10 آذر1385ساعت 0:5 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>