تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!
 

باران می بارد...

آسمان ابری را وقتی دوست دارم که باران ببارد...

امروز وقتی داشتم از روی سی و سه پل رد می شدم حس کردم بهترین جا برای قدم زدن در یک روز بارانی حاشیه ی زاینده رود است...

بسیار زیبا بود...

 

+خط خطی های من  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 1:15 بعد از ظهر

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

 

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

می داند کیستم و نمی دانم کیست...

 

می دانم کیست و نمی داند کیستم...

 

 

+خط خطی های من  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 0:28 قبل از ظهر

 

رفیق خضرم و هر دم قدوم خضر را جویان

 

قدم بر جا و سرگردان که چون پرگار می گردم

 

وقتی تمام نشانه ها را می بینی و کنار هم قرارشان می دهی و حس می کنی می توانی نتیجه بگیری آن موقع چون دنبال یک دلیل عقلانی برای رسیدن به همان نتیجه می گردی، سرگردان می شوی ... مثل من...

 

اکسیر صبر لازم است...

 

 

 

+خط خطی های من  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 8:24 بعد از ظهر
 

چند دقیقه بیشتر نیست از سفر برگشتم... جای جالبی نبود... یک جایی بسیار نزدیک به آخر دنیا... چندین بار با خودم گفتم بی خیال شوم و برای همیشه برگردم به شهر قشنگ خودمان... ولی نه... بعضی ها مثل من باید خودشان را یک محکی بزنند تا به قول معروف ببینند چند مردِ حلاج هستند ... و بعد هم این که قدر عافیت دستشان بیاید ... بنابراین تصمیم قطعی گرفتم که تمام شرایط سخت را بپذیرم...

 

+خط خطی های من  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 12:21 بعد از ظهر
 

قصه درازست و اشارت بس است

دیده فزون دار و سخن مختصر

 

همین یک اشارت کافی بود تا به اولین مرحله ی یقین برسم... ولی تا عین الیقین راه بسیار است...

طریق برایم آشناست ... یک بار دیگر آن را پیموده ام  اما بی هیچ راهنمای...

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 3:57 بعد از ظهر

 

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

                             تو می روی به سلامت سلام من برسانی

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 12:20 بعد از ظهر

 

دارم می روم یک جای دور... ولی از این جهت که جایی ست در همین ایران خودمان می شود گفت کمی نزدیک تر از دور... تقریبا  ۴ روز از هفته را می توانم در کنار خانواده ام باشم ... البته از آن جایی که آدم تنبلی هستم اگر یک جای مناسب برای خودم، کامپیوتر و کتاب هایم بیابم، عمرا از آن جا مگر در مواقع ضروری تکان بخورم!!! ولی خب مجبورم هر دو هفته یک بار هم که شده برای کنترل اوضاع دانشگاه فعلی به شهر قشنگ خودمان بیایم... خوبی اش این است که با شرایط جدید مواجه می شوم و می توانم ضریب سازگاری ام با محیط را افزایش دهم...

بعضی از اتفاقات که در شرایط عادی زیاد خوب تلقی نمی شود در برخی شرایط نه چندان مساعد یک پیشامد خیلی خوب تلقی می شود... مصداقِ همان ضرب المثل یک لنگه کفش در بیابان غنیمت است...

برای من که دقیقا چنین اتفاقی رخ داده است... فکر کنم بهترین کار این است که از شرایط فعلی استفاده ی بهینه ای داشته باشم... خیلی ها برای همین شرایط نه چندان مطلوب هم سر و دست می شکنند...

خب از امکانات جایی که قرار است بروم اطلاعات زیادی ندارم ولی می دانم که دسترسی به اینترنت خیلی محدود تر از خانه و دانشگاهی ست که در شهر خودم در آن مشغول تحصیل هستم ... شاید در هفته فقط یک بار وبلاگم را به روز رسانی کنم... چون هم حجم درس هایم زیاد تر می شود و هم دسترسی به اینترنت کم تر...

این نوع تمرین نوشتن را خیلی دوست دارم... بیشتر وقت ها ساده ترین حرف ها را نمی شود گفت ولی راحت می شود نوشت... پس زیاد خوشحال نباشید چون من به خط خطی کردن ادامه می دهم!

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 11:21 بعد از ظهر

 

پینوکیو مرا به بازی والنتاین دعوت کرده است... یک بازی پینوکیو در آوردی جالب است... حداقلش این است که با دقت وبلاگ های بقیه را می خوانی و چون باید نظر بدهی کمی فسفر می سوزانی و آن موقع می توانی نتیجه بگیری که هنوز حس اظهار نظر کردن را داری...

 

برای شرکت در این بازی حتما نیاز به دعوت نامه نیست... ولی قانونی دارد که باید مطالعه کنید...

 

من دوستانی را که در قسمت دعوت شدگان هستند را به این بازی دعوت می کنم...

 

دعوت کنندگان: پینوکیو

 

هم بازی: قاسم

 

دعوت شدگان: خانی و حسین، طیبه و فرهاد، مهشید و مهدی

 

 

+خط خطی های من  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 8:55 بعد از ظهر

 

امروز با دوستم رفته بودیم خرید... قرار بود هدیه ی والنتاین بخرد... به چند فروشگاه سر زدیم و آخر برگشتیم سر همان اولی... طبق معمول همیشه... دوست من مثل خودم حتی نمی تواند تنهایی یک جفت جوراب بخرد چه برسد به خرید هدیه... بالاخره با همفکری  و کمک فروشنده بعد از یک ساعت (!) یک هدیه ی مناسب انتخاب کرد... در این بین دو چیز جالب توجه بود... یکی قیمت ها و دیگری سطح تحصیلات فروشنده های جایی که از آن خرید کردیم... برچسب قیمت ها حذف شده بود... یکی از فروشنده ها دانشجوی دکترا و دیگری فوق لیسانس بود... فکرش را هم نمی کردم!!!

 

از این ها که بگذریم روز والنتاین یا همان روز عشق، جدای از پیشینه ی تاریخی و فرهنگی به علت درک مشترک واژه ی عشق در فرهنگ های مختلف، اهمیت خاصی دارد... مهم نیست اصل وجودی این روز به کجا بر می گردد، مهم این است که برای یک روز هم که شده به دوستی، دوست داشتن و دوست داشتنی بودن، فکر کنیم...

 

الان که داشتم این ها را می نوشتم دلم برای خودم تنگ شد...  یادم از قسمتی از داستان شازده کوچولو افتاد... اگر دلتان خواست بدانید کدام قسمت روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...

 

 


ادامه مطلب
+خط خطی های من  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 10:20 بعد از ظهر

 

 

انسان ها و قضیه ی حمار:

 

بعضی ها اصل بهینه ی قضیه ی حمار را همواره و بدون قید و شرط رعایت می کنند... این دسته، افراد دارای تفکر اقتصادی  و نسبتا دقیق هستند... مثلا حاضرند برای صرفه جویی درزمان و کاهش استهلاک کفش از وسط گل و چمن فضای سبز عبور کنند...

 

بعضی ها اصل بهینه ی قضیه ی حمار را یا نمی دانند یا می دانند و رعایت نمی کنند... این افراد غالبا مقادیر زیادی از انرژی و زمان را تلف می کنند...

 

بعضی ها اصل بهینه ی قضیه حمار را درست و به جا رعایت می کنند...  ای دسته در اقلیت قرار دارند... در مصرف انرژی صرفه جویی می کنند... به محیط اطراف هم آسیبی نمی رسانند...

 

شما جزو کدام دسته هستید؟!

 

+خط خطی های من  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 12:1 بعد از ظهر

 

مرغ های دریایی را خیلی دوست دارم... پرندگانی آرام و دوست داشتنی هستند... تماشای  پروازشان و فرود سبکشان بر روی آب آرامش بخش است...

 

امروز همراه یکی از بهترین دوستانم، فرصتی پیش آمد که در کنار زاینده رود زیبا کمی بیشتر درنگ کنم و تماشایشان کنم...

 

 

 

+خط خطی های من  شنبه 21 بهمن1385ساعت 11:13 بعد از ظهر

 

بعضی وقت ها برای چیزهایی دل تنگ می شوم که نمی دانم چیست... بعضی وقت ها برای خودم ... ولی این دفعه با همیشه فرق می کند ...

این روزها حوصله ی انجام هیچ کاری را ندارم... شاید به این خاطر باشد که قرار است بروم یک جای دور... آخرین باری که بدون خانواده سفر کردم تابستان امسال بود ... حدود یک هفته طول کشید... خیلی دلم برای کسی تنگ نشد... هر روز دو - سه دفعه با همه صحبت می کردم!!! این بار هم همین طور خواهد بود... هر چه فکر می کنم می بینم چیزی که دل تنگم کند وجود ندارد...

حواس پنج گانه ی نسبتا قوی دارم... و همین طور حس ششم خوبی... حس می کنم قرار است یک اتفاق عجیب رخ دهد... قبل از حل یک پازل نسبتا مشکل که کنار هم چیدن قطعات آن کار آسانی نبود، فکر می کردم با پیدا کردن آخرین قطعه همه ی دل نگرانی هایم تمام می شود... ولی هیچ تاثیری نداشت...

ماجرای پازل برایم جالب بود... حکایت از عشق داشت... گاهی اوقات افرادی هستند که خیلی برایشان احترام قائلی و حاضری برایشان هر کاری انجام دهی... ولی فکر نمی کردم کمک کردن به چنین افرادی این قدر سخت باشد... و وقتی بدانی در میان رابطه ای قرار گرفتی که دو سوی آن کسانی هستند با ویژگی گفته شده... خیلی سخت بود تا از یک طرف رابطه، طرف دیگر را نتیجه بگیرم و بعد یک تابع جدید که یک به یک باشد تعریف کنم... ولی تجربه ی جالبی بود... فکر کنم به هر دوی آن ها تا حد زیادی کمک کردم...

کاش اتفاق عجیب و خوبی رخ دهد... در شرایط فعلی هر چیز جز یک اتفاق خوب وضع را به مراتب بدتر می کند...

 

+خط خطی های من  جمعه 20 بهمن1385ساعت 11:41 بعد از ظهر

 

بعضی از آدم ها ذاتا فضول هستند...

 

حدود 2 ماه قبل :: غذاخوری دانشگاه::

-          سوم شخص : خانم شما چرا اسراف می کنید؟

-          من : جانم؟؟

-          س: غذاتون رو کامل نمی خورید...

-          م: خب دلیلش ساده ست... هنوز معده ی من این قدر بزرگ نشده که این همه غذا توش جا بگیره...

 

حدود 1 ماه قبل :: نمازخانه ی دانشگاه::

-          س: خانم فکر نمی کنید اینجا با بیابان فرق داره؟

-          م: جانم؟؟

-          س: این جا هم مهر هست، هم چادر نماز...

-          م: فکر نکنم نحوه ی  نماز خوندن و ارتباط با خدا به بقیه ربط زیادی داشته باشه... ایرادی در هیچ کدام از رفتارم نمی بینم...

 

چند روز قبل :: سایت کامپیوتر دانشگاه::

-          س: خانم این اینترنت و هزینه ای که میشه برای کارهای علمی هست... بیت المال ِ... برای نوشتن و طراحی وبلاگ نیست...

-          م: مرسی که گفتید... من هم دارم از حقی که از بیت المال دارم استفاده می کنم ... ولی من نمی دونستم هر کاری انجام بدم از دید شما مخفی نمی مونه... دوست ندارم موقع دانلود مقالات علمی بی کار بمونم... شما هم اگر خیلی بی کار تشریف دارید اگر با یکی از این سیستم ها مشغول وبلاگ نویسی بشید و بیت المال رو حروم کنید بهتر از اینه که در کار مردم تجسس کنید...

-          س: امر به معروف و نهی از منکر رو نباید فراموش کرد...

-          م: بله ... به شرط این که شرایطش رو داشته باشی ... همون کسی که این دستور رو داده یه جای دیگه هم گفته لا تجسسوا ...

-          س: همه چیز رو بزرگ می کنید ... قصد بدی نداشتم...

-          م: شما لطفا در کار های من زیاد دقت نکنید تا همه چیز بزرگ نشه...

 

 

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 11:55 بعد از ظهر
 

مغزم آماس کرده... جمجمه ام برایش تنگ شده !

تنها یک قطعه از پازل باقی مانده... انگار یک نفر خیلی باهوش تر از آن چیزی که فکر می کنم وجود دارد و آن قطعه آخر را جایی پنهان کرده است ... شاید همان یک نفر قطعه ی گمشده ی باشد...

نمی دانم...

شاید از آن پازل های سه بعدی باشد ...

کاش این طور باشد...

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 11:35 بعد از ظهر
 

آزاده اصفهانی است...

محمد تبریزی است...

آزاده دانشجوی کرمان است...

محمد در تبریز مشغول به کار است...

آزاده و محمد نامزد هستند...

...

هر چه بیشتر در این رابطه فکر می کنم بیشتر سر در گم میشم!!!

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 0:25 قبل از ظهر

 

تا حدود ۱۲-۱۳ سالگی در جایی زندگی می کردم که تنوع ادیان وجود داشت... جای دوری نبود... همین ایران خودمان...

 مسلمان، مسیحی، کلیمی، زرتشتی و بهایی...

مثل همه جای ایران اکثریت تعداد با مسلمانان بود... تعداد مسیحیان که ارامنه ی جلفا بودند نسبتا زیاد بود... کلیمی، زرتشتی و بهایی هم به نسبت کمتر بودند...

موضع گیری گروه اکثریت یعنی مسلمانان نسبت به پیروان بقیه ادیان به دو دسته کلی تقسیم
می شد:

1.       بدون توجه به دین با یکدیگر در رابطه بودند

2.       برخورد زیاد خوبی با پیروان بقیه ادیان نداشتند

من بیشتر جز گروه 1 محسوب می شدم... مسلمان بودم و دوستان مسیحی، کلیمی، زرتشتی و تا مدتی هم دوستان بهایی داشتم...

با عقاید هر کدام از ادیان هم تا حدودی آشنا بودم... و این سبب می شد به اینکه مسلمان هستم افتخار کنم... اسلام جدای از انحرافاتی که برای خودمان در آن ایجاد می کنیم، نسبت به بقیه ادیان از تکامل و عقل نگری بیشتری برخوردار است...

بعد از مدت ها گذرم به جایی افتاد که به گورستان بهاییان معروف است...

یادم از گذشته ها افتاد... دوستانی داشتم که بهایی بودند و من تا مدت ها نمی دانستم بهاییت یک آیین ساختگی ست و دین آسمانی تلقی نمی شود... تا این که در درس تاریخ دوره ی دبستان با دو اصطلاح بابیت و بهاییت و منشا شکل گیری این دو آیین بیشتر آشنا شدم... بعد از تحقیق بیشتر متوجه شدم بهاییت مدت ها بعد از اسلام و با به انحراف کشیدن آموزه های دین اسلام به وجود آمده است... عقاید منحط و غیر عقلانی که برخی از آن ها با کلیاتی که در ادیان آسمانی مشترک بود، به کلی مغایر بودند... همین کافی بود که از بهاییت و بهاییان فاصله بگیرم و آن ها را از حیطه ی ارزش و احترام خاصی که برای پیروان ادیان آسمانی مختلف قائل بودم خارج کنم... ولی با بی احترامی نسبت به عقاید گوناگون مخالفم...

 

+خط خطی های من  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 7:11 قبل از ظهر
 

می دونید گم کردن چه چیزی بد تر از گم کردن یک جفت از دستکش های مورد علاقه تون هستش؟

.

.

.

به نظر من گم کردن یک لنگه از همون دستکش های مورد علاقه به مراتب بدتر هستش !

 

+خط خطی های من  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 1:46 قبل از ظهر
 

"پرويز صديقي پارسي" معروف به "پرویز یاحقی" ، نوازنده برجسته ويولن به ديار باقي شتافت .

استاد یاحقی

و غمی به بزرگی تمامی لحظاتی که با نوای زیبای ویولن استاد آرامش یافته بودم، بر دلم نشست...

یادش گرامی...روحش شاد...

 

+خط خطی های من  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 5:28 قبل از ظهر

 

بعضی از سوال های یک درس مهارتی در سطح دانشگاهی:

 

۱- بر اساس مطالعه ی طباطبایی(۱۳۶۹) بزرگترین استرس در تهران چیست؟

      الف) مرگ همسر    ب) ازدواج    ج) نداشتن مسکن    د)ترافیک 

 

۲- بهرین وسیله برای آغاز گفتگو کدام مورد است؟

      الف) پرسیدن    ب) اشاره کردن   ج)لمس کردن مخاطب     د)سکوت

 

۳- این سخن از کیست؟ "پرسیدن نیمی از دانش است."

الف) کمنی     ب) ژاک روسو      ج) حضرت محمد       د) آندره ژید

 

۴- کدام یک از موارد زیر استرس محسوب می شود؟

الف) ازدواج    ب) مرگ نزدیکان     ج) مسافرت    د) همه ی موارد

 

فکر می کنید با این سوالات چه مهارتی را می شود سنجید؟

 

 

+خط خطی های من  جمعه 13 بهمن1385ساعت 3:46 بعد از ظهر

 

امروز پس از چند ماه که ماجرای تصادف را فراموش کرده بودم، رای صادره ی دادگاه را دریافت کردم...

چند مورد توجه مرا جلب کرد:

 

اول اینکه چرا نباید متن نامه های اداری، احکام، قوانین و دستور العمل ها را به فارسی روان و بدون تکلف بنویسند... بعضی از قوانین و نامه ها و دستورالعمل ها را باید با استفاده از لغت نامه خواند وگر نه سر در آوردن از آن خیلی هم راحت نیست...

 

دوم این که پر بود از غلط های املایی و نگارشی... ظاهرا آن چه در کتاب های درسی می خوانیم مصداق عملی پیدا نمی کند... مثلا طبق رسم الخط جدید فارسی کلمات دوبخشی و "ها" جمع به طور جدا نوشته می شوند... برای مونث های در زبان فارسی نیاز به "ه" تانیث نیست... مثلا نیازی نیست محترم و شاکی در مورد خانم ها به صورت محترمه، شاکیه به کار برده شود... وجود ۵ غلط املایی و  حداقل ۱۱ اشتباه نگارشی در یک صفحه خیلی هم کم نیست... آن هم در نامه ی صادره از جایی که باید دقت کافی را مبذول کنند...

 

از این ها که بگذریم از سیر زمانی طولانی دادرسی نمی شود گذشت... خدا نکند درگیر پرونده ای باشید که حکم صادره برایتان اهمیت زیادی داشته باشد!!!

 

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 1:55 بعد از ظهر

 

دیوید لوئیس: هر زمان که در مورد موضوعی شک دارید، از خود این سوال را بپرسید:

 

آیا انجام این کار به من کمک می کند که به هدفم برسم؟

اگر جواب مثبت بود به سراغ سوال دوم بروید:

 

آیا من بهترین فردی هستم که می توانم این کار را به خوبی انجام دهم؟

اگر پاسخ منفی بود، بدون معطلی آن را کنار بگذارید و در وقتتان صرفه جویی کنید.

 

به نظر من وضعیت نامطلوب حالتی است که پاسخ سوال دوم مثبت باشد ولی برای سوال اول پاسخی نیابید...

 

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 11:32 بعد از ظهر

 

کدام گزینه صحیح است؟

 

۱- به معنای سخن بیهوده:

 الف) خضعبل           ب) خظعبل            ج) خزعبل

    د) خضئبل            ه) خظئبل          و) خزئبل

 

۲- به معنای خواب های پریشان (راهنمایی اض... احلام)

      الف) اضقاث احلام     ب) اضقاس احلام       ج) اضقاص احلام     

         د) اضغاث احلام       ه) اضغاس احلام         و) اضغاص احلام

     

۳-  به معنای نابود شده:

الف) مزمحل             ب) مضمحل               ج) مظمحل

د) مزمهل                  ه) مضمهل                 و)مظمهل

 

 

+خط خطی های من  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 8:11 بعد از ظهر

 

چهارشنبه امتحان روش تحقیق دارم... همه اش آمار است! وای که چقدر از آمار بدم می آید... حاضرم هر روز قرمه سبزی بخورم ولی مجبور نباشم آمار بخوانم ...

داشتم با خودم می گفتم اگر تمام روز توی خانه نشسته باشی و سرت توی کتاب آمار بوده باشد، مطمئنا چیزی برای نوشتن نداری...

ولی قرمه سبزی مرا یاد ماکارونی انداخت... از ماکارونی هم خوشم نمی آید... اما تمام کسانی که می شناسم، حداقل یکی از این دو غذا را خیلی دوست دارند!

در مقابل قرمه سبزی و ماکارونی، بعضی خوردنی ها را خیلی دوست دارم... اما تمام کسانی که می شناسم حداقل از یکی از آن ها به شدت بدشان می آید!

مثل قهوه تلخ، ماء الشعیر(آبجو اسلامی!)، زیتون( همه نوعش)، خرمالو، شلغم ...

عجب دنیایی ست...

آدم از آمار به چه نتایجی می رسد !!!

 

+خط خطی های من  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 0:48 قبل از ظهر

 

جالب ترین انسان ها  از نظر من دو دسته هستند:

 

1- ریاضیدانان نویسنده

2- نویسندگان ریاضیدان

 

جز این دو دسته بقیه ی آدم ها فقط ممکن است جالب باشند...

 

 

+خط خطی های من  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 0:41 قبل از ظهر

 

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

 

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

 

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنایت

 

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

 

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

 

عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

+خط خطی های من  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 7:56 بعد از ظهر

امسال دقیقا ۱۱- امین سالی است که تفاوت بین فقر و غنا را به وضوح می بینم...

روی تابلوی اعلانات سر کوچه یک آگهی با این مضمون نصب کرده اند:

مراسم برپایی عزاداری امام حسین سالار شهیدان به مدت ۱۰ شب در منزل ... ساعت ۶ عصر  تا ۱۰ شب. همراه با اقامه نماز مغرب و عشا و  سخنرانی و مداحی .... و این برنامه تا پایان ماه صفر ادامه پیدا می کند...

ساعت ۶ تا ۹شب: کوچه خلوت... عبور عابران پیاده... هر چه به ساعت ۸ نزدیک می شویم تعداد عابران پیاده ای که داخل کوچه وارد می شوند بسیار کمتر از تعداد عابرانی است که خارج می شوند...

ساعت ۹ تا ۱۰شب: جای عبور و مرور پیاده ها را اتومبیل ها می گیرند... هر چه به ساعت ۱۰ نزدیک می شویم بر تراکم اتومبیل ها (آن هم از نوع مدل بالا ها!) افزوده می شود... کافی ست ساعت ۱۰ از پنجره نگاهی به کوچه ی شمالی بیندازی ... دو سمت کوچه آنقدر اتومبیل پارک کرده اند که جایی برای سوزن انداختن پیدا نمی شود ...

به اعتقاد خودشان غذای نذری امام حسین متبرک است ... باید از آن خورد... و آیا این تبرک مادامی که شکم های گرسنه ای وجود دارند که با آن غذا سیر می شوند،حفظ می شود!؟

این شب ها حس بدی پیدا می کنم...

مراسم عزاداری امام حسین یا یک مهمانی غیر ضروری برای اغنیا ؟

+خط خطی های من  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 0:56 قبل از ظهر

 

7- 8 سال بیشتر نداشتم که هر روز از گذر روبروی ساختمان امامزاده رد می شدم... دبستان ما کنار بارگاه متبرک و مقدس امامزاده محمد قرار داشت... یادم می آید پنج شنبه ها که می شد محوطه ی امامزاده و گذر روبروی آن غلغله می شد... محوطه ی ساختمان امامزاده را خوب به خاطر دارم... مخصوصا گنبد فیروزه ای اش را که هر روز از دور تماشا می کردم تا به نزدیک آن برسم... مثل همه ی گنبد های فیروزه ای شهرمان برایم با ابهت و شکوه می نمود... همچنین حیاط و حوض وسط آن و ساختمان هایی که در سه طرف حیاط ساخته شده بودند... یک طرف ورودی صحن امامزاده و دو طرف دیگر هم اتاقک هایی ساخته بودند که هرکدام به کاری اختصاص داشت... ولی آن چه برایم جالب تر به نظر می رسید گذر روبروی سردر ورودی امامزاده بود...یک راهروی مسقف نسبتا تاریک... در گویش خودمان به آن جا دالان می گفتیم... از یک طرف به انتهای دالان که می رسیدیم، سر در امامزاده قرار داشت و یک در چوبی بسیار بزرگ با نقش و نگارهای زیبا... کنار ورودی یک سقاخانه ی کوچک قرار داشت... دو چیز در آن سقاخانه همیشه توجه مرا به خودش جلب می کرد... یکی کاسه های طلایی کوچکی که نماد یک دست دروسط آن قرار داشت و دوم شمع های همیشه روشن سقاخانه... و بیشتر از همه آن نماد دست که به آن پنجه می گفتند... بعضی وقت ها می رفتم نزدیک سقاخانه و چند دقیقه ای همه چیز را با دقت نگاه می کردم... مخصوصا کاسه های طلایی رنگ منقوش به ادعیه و آیات قرآن و که پنجه ای وسط  آن ها قرار داشت و با یک زنجیر به مشبک های جلوی سقاخانه وصل شده بودند ... جای مقدسی به نظر می آمد...آن موقع فکر می کردم  آن راهروی مسقف تاریک را برای آن ساخته اند که شمع ها نورانی تر و سقاخانه مقدس تر جلوه نمایی کند... بعد ها فهمیدم سقاخانه وقف امام حسین است و مردم به یاد تشنگی امام و یارانش در صحرای کربلا از آن آب می نوشند و پنجه وسط کاسه ها نماد دست های قطع شده ی حضرت ابوالفضل است ... بسیار می دیدم که از آن کاسه ها آبی می نوشند، شمعی روشن می کنند، تکه پارچه ی سبز رنگی به مشبک های سقاخانه می بندند و حاجت می طلبند...

و چند سال بعد اول سقف گذر را خراب کردند و بعد هم به بهانه ی بازسازی و مرمت سقاخانه را با یک آب سرد کن جایگزین کردند و دیگر خبری از آن کاسه های طلایی نبود... و نه جایی برای روشن کردن شمع و نه مشبک هایی که به آن پارچه ی سبز گره بزنند و نه دیگر کسی که در آن جا درنگ کند، آبی بنوشد، شمعی روشن کند و حاجتی بطلبد...

 

و حالا هر موقع محرم می شود، پنجه های روی علم ها مرا آن چنان متاثر می کنند که باورم می شود سری در خود دارند...

 

+خط خطی های من  شنبه 7 بهمن1385ساعت 0:15 قبل از ظهر

تعداد اتومبیل ها روز به روز در حال افزایش است.  علاوه بر اتومبیل های وارداتی، تولیدات کارخانجات اتومبیل سازی متنوع شده و با توجه به نیاز بازار افزایش یافته است. فقط تولید می کنیم بدون این که قانون حساب شده ای برای طول عمر متوسط آن ها وضع کنیم. این جا ست که خیابان های نه چندان عریض با درختان تنومند که حاکی از قدمت آن ها دارد، دیگر کفاف عبور و مرور را نمی دهد. ترافیک، آلودگی هوا، آلودگی صوتی عواملی هستند که پیامد آن ها انواع بیماری های عصبی و روانی ست. که خوب این ها زیاد هم بد نیست، چون موجب بهتر شدن کار و کاسبی داروسازی های داخلی و وارد کننده های داروی خارجی می شود.

 

  چند سالی ست پروژه های ساخت بزرگراه ها و تقاطع های غیر هم سطح برای کاهش ترافیک یا به عبارتی برای جلوگیری از گره خوردن ماشین ها در خیابان ها، رونق گرفته است. و جالب این جاست که می خواهیم یک مشکل  را با ایجاد یک مشکل جدید، حل کنیم. برای احداث هر بزرگراه به جای خیابان کم عرض قبلی هر بار هزاران درخت را قطع می کنیم تا خیابان های عریض و چند طبقه بسازیم. آن موقع می توانیم راحت تر پدال گاز را فشار دهیم و به این ترتیب صبح ها چند دقیقه ای دیرتر از منزل خارج شویم. و آن موقع با تکیه بر غرور ملی دست مریزاد می گوییم به آن هایی که این چنین بزرگراه هایی را طراحی و احداث کرده اند. ولی از آن جایی که موجودات فراموش کاری هستیم بعضی چیزها را از یاد می بریم. ما هستیم، اتومبیل ها هستند، مسیر عبور و مرور بهتری داریم و اگر روی این مورد آخری کمی تامل کنیم در می یابیم اوضاع زیاد هم بهبود پیدا نکرده!

 

مسیر عبور مرور بهتر => ایجاد انگیزه ی بیشتر برای استفاده از اتومبیل شخصی => افزایش تعداد اتومبیل ها با طول عمر زیاد => ترافیک و ایجاد آلودگی های زیست محیطی!

 

تنها تفاوتی که در دراز مدت ایجاد می شود این است که آلودگی ها افزایش پیدا
می کند... درخت ها را قطع کردیم، به جای آن بزرگراه ساختیم و به همین راحتی درختان و نقش مهم آن ها را از یاد بردیم ... یادمان بود به جای خیابان باید بزرگراه ساخت ولی فراموش کردیم به جای درختان هم باید درخت کاشت...

 

و به همین سادگی یک دور باطل طی کردیم !
+خط خطی های من  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 2:50 بعد از ظهر
 

برنامه های تلویزیون ارزش این که وقت بگذاری و ببینی را ندارند... ولی بعضی وقت ها شبکه های استان های مختلف را برای دیدن انتخاب می کنم... به خصوص برنامه هایی که به زبان محلی خودشان پخش می شود یا به معرفی آن استان تعلق دارد... امروز چند دقیقه ای برای شبکه ی استانی خودمان وقت گذاشتم... عجب برنامه های بی خودی داشت!!!

+خط خطی های من  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 0:50 قبل از ظهر

 

 

گاهی اوقات از این که انسان توانایی به یاد آوردن تفکرات و تصورات دوران جنینی و روز های اول تولدش را ندارد، احساس بدی پیدا می کنم... شاید اگر می توانستیم آن دوران را به یاد آوریم خیلی از مسائل برایمان پیش پا افتاده و سطحی می شد...

                  

اکثر انسان ها از این که شرایطی فعلی شان را از دست بدهند و واجد شرایطی شوند که از کم و کیف آن مطلع نیستند، نگران هستند... به خودشان نهیب می زنند که نکند اوضاع بدتر شود ... این افراد از مرگ می هراسند... این میان کسانی وجود دارند که فکر می کنند هر چه درپس پرده باشد بهتر است از آنچه گرفتارش هستند... این گونه افراد با این که از مرگ می هراسند با این حال ترجیح می دهند بمیرند تا زنده باشند... عده ی کمی از انسان ها هستند که می توانند منطقی و عقلانی فکر کنند و جزو هیچ یک از دو دسته ی فوق نباشند... یعنی هویت و موجودیت مردن همان قدر برایشان تعریف شده  که موجودیت زنده بودن...

 

این جاست که فکر می کنم اگر انسان می توانست حسی که موقع ورودش به عنوان یک نوزاد به این دنیا دارد را به یاد آورد، می توانست آن را به موقعی که می خواهد از این دنیا دل بکند تعمیم دهد...

 

ولی در نظام خلقت هیچ چیز بدون دلیل نیست... شاید این فراموشی به نفع انسان است...  ولی همیشه تصورم بر این بوده که اگر انسان دچار این فراموشی نشده بود می توانست تصور کند آن چه در پس دنیای زندگان است خیلی هم وهم بر انگیز نیست... ممکن است همانقدر برایش مطلوب باشد که دنیای بعد از تولدش!

 

اصلا قصد نداشتم این ها را بنویسم...

 

و اما آقای مرگ!

 

عنوان مستند امشب شبکه 4 بود...

 

فرد لیچر، با حسی بشر دوستانه، وضعیت عملکرد دستگاه های اعدام را بهبود
می بخشید... صندلی اعدام، چوبه ی دار، تزریق مرگبار و اتاق های گاز...

 

فکر می کنم کار او اهمیت و ارزش بسیاری دارد... یک نفر هر چه قدر هم که گناهکار باشد، نباید با شکنجه بمیرد!

 

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 0:6 قبل از ظهر

 

... وارد بانک شدم و به سمت باجه ی مورد نظر رفتم... ۴ نفر جلوتر از من منتظر بودند... وقتی  نزدیک شدم سلام کردم و آقای مسئول حوالجات طبق معمول همیشه جویای احوال تمامی خانواده (!) شد و با همان اصطلاحاتی که خودش بهتر می داند سعی کرد کار من را زودتر راه بیندازد... من هم که بدم نمی آمد زودتر از شر بانک خلاص شوم اول گفتم منتظر می مانم... ولی با اصرار او مشغول تکمیل فرم ها و اوراق مربوطه شدم... مشغول بودم که صدای پای شخصی توجه مرا به خودش جلب کرد... آقای مسن با موهای نسبتا پر پشت جو گندمی... یک شال گردن بلند هم انداخته بود دور گردنش...با نیم پالتوی قدیمی و یک شلوار راستا... رنگ بندی لباس هایش جالب بود... معلوم بود آدم دقیقی ست... ولی صورتش حالت خاصی داشت... مخصوصا گونه ها و چشمانش... کمی مرموز به نظر می رسید...همان طور که داشتم خیره نگاهش می کردم آمد نزدیک من... کارش مربوط به باجه ی کناری بود...  همان قدر که آقای مسئول حوالجات من را می شناخت، آقای مسئول دریافت و پرداخت هم او را می شناخت! دلم می خواست سر در بیاورم شغلش چیست(درست حدس زدید... من کمی تا نسبتی کنجکاوم!) ... یک کیف دستی نسبتا بزرگ همراهش بود... در کیف را باز کرد... این قسمت را داشتم دزدکی(!) نگاه می کردم... از نیم رخ مسن تر به نظر می رسید... نسبتا خمیده با بینی و گوش های نسبتا بزرگ... مهم برایم محتویات کیفش بود... در آن لحظه افکار مختلفی از ذهنم عبور کرد جز آن چیزی که دیدم! چند دسته اسکناس که درشت ترین اسکناسش ۲۰۰ تومانی بود... اینجای کار دیگر حسابی کنجکاو شده بودم بدانم کار و کاسبی این آدم مرموز با این قیافه ی خاص چیست!؟ با خودم گفتم بعد از رفتنش از مسئول دریافت و پرداخت می پرسم... ولی با او میانه ی خوبی نداشتم... ترجیح دادم از خودش بپرسم...

- ببخشید آقا...

- با من بودی*؟

- می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟

- بله، بپرس!

- به دلخواه خودتون هستش... می تونید جواب ندید..

- به علامت موافقت سری تکان داد.

- میشه بگید شغل شما چیه؟

- مرده شور !!!

- جالبه! باید شغل جالبی باشه! خوبه آدم با کسانی سر و کار داشته باشه که نتونن سرش کلاه بذارن!

- لبخند

- مرسی آقا. ولی یه سوال دیگه داشتم میشه ...

- بپرس

- ماجرای این اسکناس ها چیه؟

- انعام مرده شوری س!

- اِ ... یعنی مردم برای مرده هاشون بیش از 200 تومان ارزش قائل نیستن؟

- اینا خوباش س .... بعضیا شون طلبکارم میشن! انگار من عزرائیل بودم آ جون میت بد بختا گرفتم... شایدم شاکین که چرا دیر مردس...

- عجب آدم هایی هستیم ما !

مشغول صحبت بودیم که یک خانم نه زیاد محترم پرید وسط صحبت و گفت ...

- ولی درآمدش که خوبه ... این همه آدم می میرن صبح تا شب... حالا هر مرده ای رو چقدر می گیری می شوری؟

-  5000 – 6000 هزار تومن

- اووو.... چقدر گرون! چه خبره!

- شوما بیا ما ارزونتر حساب می کونیم!

از سوالم کمی پشیمان شده بودم... ولی خب جناب مرده شور هم کمی فیلسوف مآب به نظر می رسید و جواب آن خانم را هم خوب داده بود... از این جهت زیاد ناراحت نشدم...

برای ختم قضیه از آقای مرده شور تشکر کردم... در چهره اش نگاه و لبخندی عاری از عدم رضایت دیده می شد... تجربه ی جالبی بود... تا حالا یک مرده شور ندیده بودم!!! ولی تشابه زیادی بین او و پزشک کالبد شکافی که مدت ها قبل دیده بودم وجود داشت... انگار مرده ها بیشتر از زنده ها بر روح، روان و ظاهر ما تاثیر می گذارند!

 

* با لهجه ی اصفهانی نسبتا غلیظ!

+خط خطی های من  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 11:56 بعد از ظهر

 

هفته ی قبل آرمان و آنیتا می خواستند تصویر من را نقاشی کنند... با همان مهارت هایی که در دوره ی پیش دبستانی آموخته بودند مرا مدل نقاشی خودشان کردند و چون من تنها کسی هستم که در مهمانی ها و مجالس مختلف می توانم آن دو نفر را از شیطنت باز دارم، حاضر شدم مدل نقاشی آن ها شوم... هنوز نقاشی شان تمام نشده بود که سر رنگ چشم به توافق نرسیدند ... برای اینکه بحث بین آن ها خاتمه پیدا کند به آن ها پیشنهاد کردم رنگ کردن چشم ها را به خودم وا گذار کنند... آن روز گذشت...

چند روز بعد با دوستان دوران دبیرستان قرار سفره خانه سنتی میدان نقش جهان را گذاشته بودیم... جای دنجی ست... من که آن جا را به خیلی از جاهای دیگر ترجیح می دهم... چند نفر توریست روی تخت کناری ما نشسته بودند... از آن هایی که پوست، مو و چشم روشن دارند و بینی هایشان برعکس بیشتر ایرانی ها باعث زیبا به نظر رسیدنشان می شود... و همان سه - چهار نفر مقدمه ی خوبی بودند برای ایجاد یک بحث جدید... بحث در مورد بینی و چشم ادامه پیدا کرد تا جایی که همه به اتفاق به این نتیجه رسیدند که رنگ چشم من متناسب با نوع لباسم تغییر می کند!!!

و اما امروز ... امروز عصر نوبت چشم پزشکی داشتم... ۱۵ دقیقه زودتر به مطب رسیدم... ولی ظاهرا آقای دکتر دیر آمده بودند و هر نفر با حدود ۳۰ دقیقه تاخیر ویزیت می شد... سعی کردم از فرصتی که دارم استفاده کنم و مشغول مطالعه ی یکی از مجلات موجود در اتاق انتظار شدم... مطلبی در مورد رنگ چشم توجه من را جلب کرد... "بیماران چند شخصیتی وقتی باور می کنند که شخصیتشان تغییر کرده است فرمانی به مغزشان صادر می کنند که سبب می شود واکنش های شیمیایی بدنشان تغییر کند. در اثر این تغییرات شیمیایی گاهی رنگ چشم این افراد تغییر می کند." داشتم از این مطلب یادداشت بر می داشتم که نوبت من شد...

از مطب که آمدم بیرون هوا کمی سرد تر شده بود ... با این حال ترجیح دادم قسمتی از راه را پیاده بروم... تا سی و سه پل را خیلی سریع طی کردم... نزدیک سی و سه پل که رسیدم یادم از مطالب بالا آمد... یکی یکی در ذهنم مرورشان می کردم... نمی دانم چطور از روی سی و سه پل که اول شب ها شلوغ است رد شدم ! بوی تند توتون مرا متوجه کرد که به انتهای پل رسیدم...

چشم عضو جالبی است... شاید به وسیله ی آن بشود خودم و دیگران را از دیدگاه دیگری بررسی کنم!!!

 

+خط خطی های من  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 0:34 قبل از ظهر

 

دلم برای امتحانات تنگ شده بود...

۸ تا ۱۳ بهمن امتحان دارم...لای دو تا از کتاب ها را تا امروز باز نکرده بودم...ولی خب تقریبا سر تمام کلاس ها حاضر بودم...

دیشب تصمیم گرفتم یک دور هم که شده یکی از کتاب ها را بخوانم...

حجمش زیاد نبود... حدود ۲۵۰ صفحه... ولی بدیش این بود که کاملا حفظی بود و این کار را کمی سخت می کرد...

انواع رفتارها، یادگیری ها، حافظه ها، فراموشی ها، روش های حل مسئله، برقراری ارتباط و ....

نتیجه گرفتم که من در هیچ یک از ساختارهایی که روانشناسان تربیتی تعریف کرده اند قرار نمی گیرم... این مسئله کمی مرا نگران کرد... باید بیشتر در مورد خودم مطالعه کنم!

الان فکر می کنم وقتم را تلف کرده ام ... می توانستم همین مقدار وقت را شب امتحان برای مطالعه بگذارم...

ساعت نزدیک ۴ است... نیاز به هوای سرد و تازه دارم!

 این درس های حفظی کاری با فسفر مغز ندارند...فکر می کنم بیشتر ریه ی آدم را اذیت می کنند... از بس خواندشان نفس گیر است!

 

+خط خطی های من  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 3:44 قبل از ظهر

 

نیمه شب که نزدیک می شود دلم می خواهد بروم پیاده روی... ولی چون بقیه ی آدم ها عاقل تر از آن هستند که در یک نیمه شب سرد زمستانی هوس پیاده روی به سرشان بزند، غالب اوقات تنها می مانم... این جاست که ترجیح می دهم بروم توی حیاط قدم بزنم این طوری چنین وانمود می کنم زیاد هم از جامعه ی انسان ها دور نیستم! بعضی وقت ها سردرگم می شوم... نمی دانم به کدام دسته از انسان ها تعلق دارم!

 

+خط خطی های من  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 0:15 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>