![]() |
![]() |
|
| اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود! |
|
بهار شروع يک آغاز است... آغازي به قدمت قرون و اعصار... حاوي پيامي ديرينه از نو شدن ها، تغييرها و تحول ها... تغيير به احسن الاحوال... و نوروز تکراري است ماندگار و لذت بخش... ماندگار در سايه ي فرهنگ غني و اصيل ايراني... بهار و نوروز نشانه ي رزم کهنه و نو و در گذر زمان نبردي بي امان ميان گذشته و آينده، ميان پليدي و پاکي، و انسان نگهدارنده ي حرمت نيکي و راستي در تلاش است تا بدي را بزدايد و به سوي روشنايي ها رود...
ایرانیان قرن های متمادی ست که جشن نوروز را گرامی می دارند و بهترین شاد باش ها را با شروع بهار به یکدیگر تقدیم می کنند...شاد باشید و بهاری...
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 12:20 بعد از ظهر
|
|
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمانِ ابری و ابرِ سپید، برگ های سبز بید، عطر نرگس، رقص باد، نغمه ی شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش به حالِ روزگار! خوش به حالِ چشمه ها و دشت ها، خوش به حالِ دانه ها و سبزه ها، خوش به حالِ غنچه های نیمه باز، خوش به حالِ دخترِ میخک - که می خندد به ناز- خوش به حالِ جام لبریز از شراب، خوش به حالِ آفتاب. ای دلِ من، گرچه – در این روزگار- جامه ی رنگین نمی پوشی به کام، باده ی رنگین نمی نوشی ز جام، نقل و سبزه در میانِ سفره نیست، جامت – از آن که می باید - تهی ست؛ ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم! ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب! ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار. گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ؛ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ! |
|
+خط خطی های من
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 3:2 بعد از ظهر
|
|
این روزها چند چیز چهره ی شهر را تغییر داده است... ۱- ازدحام جمعیت در نقاط مرکزی شهر و مراکز خرید... ۲- اتومبیل های مشکی رنگ جدید یگان ویژه که ظاهرا هیچ تخلفی را نادیده نمی گیرند و یک جورایی تعمیم همان گشت ارشاد هستند... ۳- و از همه مهتر رنگ و بوی بهار که بیش از همه خود نمایی می کند و نمی شود بی خیال آن شد...
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 0:25 قبل از ظهر
|
|
گذر زمان را ببینید!!!
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 3:20 بعد از ظهر
|
|
امروز آرمان برای من یک ماهی قرمز کوچک آورده بود... از آن هایی که به قول آرمان عروس هستند... در مقابل از من می خواست یک سبزه ی کوچک برایش درست کنم... معامله ی خوبی بود...
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 0:41 قبل از ظهر
|
|
می خواستم در مورد چهارشنبه سوری بنویسم ولی دیدم از آیین کهن چهارشنبه سوری چیزی جز روشن کردن آتش باقی نمانده... بقیه هم تبدیل شده به سر و صدا و بوی سنگین مواد منفجره و محترقه که از رسومات زیبا و با مفهوم چهارشنبه سوری خیلی خیلی دور است...
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:33 قبل از ظهر
|
|
امروز فارغ از دغدغه ی کارهای روزانه روانه ی میدان نقش جهان شدم... به حق که قطعه ای از بهشت است بر زمین... بیش از هر چیز ایوان عمارت عالی قاپو را دوست دارم که می توان از آن گنبد مسجد شیخ لطف الله را دید... در سمت راست مسجد امام و در سمت چپ سر در بازار قیصریه را می شود راحت دید... ولی مسجد شیخ لطف الله را بیش از همه دوست دارم... ساده و با ابهت... متفاوت در طرح و نقش... گنبد آاجری رنگ مسجد در بین همه ی گنبد های لاجوردی شهر تک می زند... ایوان عمارت عالی قاپو را به قصد مسجد ترک می کنم... هر بار که قدم در راهروی داخلی مسجد می گذارم انگار به عالمی وارد می شوم روحانی و قدسی... درست روبروی قبله قرار می گیرم... مدت ها می ایستم و کاشی کاری های معرقش را تماشا می کنم...... پیچ و تاب طرح های اسلیمی اش را آن قدر دنبال می کنم تا این که چشمم به آیاتی می افتد که با خط ثلث بر کاشی های معرق نقش بسته است... و همین طور چشمم به دنبال آیات قرآن مسجد را دور می زند... و دوباره روبروی محراب قرار می گیرم و محو ظرافت کاشی کاری های محراب می شوم... در حجمی از آرامش غرق می شوم ...
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 11:38 بعد از ظهر
|
|
استاد درس جبر پیشرفته لهجه ی خاصی دارد... جلسه ی اولی که با او کلاس داشتم مات و مبهوت از این که خیلی از کلماتی را که می گفت متوجه نمی شدم نگاهش می کردم که یک دفعه با این جمله که مخاطبش من بودم به خودم آمدم... "شما متوجه می شید من چی می گم؟" من هم سرم را به نشانه ی تقریبا بله ولی نه زیاد، تکان دادم... بعضی چیزهای نه چندان مهم دلیلی می شود تا حس کنجکاوی من بر انگیخته شود... داشتم سوابق تحصیلی، علمی و کاری جناب استاد را بررسی می کردم که تاریخ تولد او سبب شد دلم برایش بسوزد!!! خیلی بد است هر 4 سال یک بار برای آدم جشن تولد بگیرند... مثل این است که آدم با واحد های 4 ساله بزرگ شود... |
|
+خط خطی های من
یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 10:12 بعد از ظهر
|
|
نسبت به این پیام آلرژی پیدا کرده ام... "مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد." مشترک گرامی و خودشان را مسخره کرده اند... هر چیزی که به نفعشان نباشد باید از دور خارج شود...
|
|
+خط خطی های من
شنبه 19 اسفند1385ساعت 11:34 بعد از ظهر
|
|
با تعطیلی زود هنگام کلاس ها موافق نبودم... کم کم داشتم با شرایط آن جا سازگار می شدم... وقتی بر می گشتم حس کردم به چیزهایی دلبسته شده ام... نمی دانم شاید حال و هوای بهار چنین حسی به وجود آورده بود... بهار که نزدیک می شود حس می کنم با پرندگان، درختان و چشمه ها تفاوت چندانی ندارم... مثل همه ی آن ها به وجد می آیم... دلم می خواهد آواز بخوانم، جوانه بزنم و بجوشم!
|
|
+خط خطی های من
شنبه 19 اسفند1385ساعت 3:7 بعد از ظهر
|
|
بهشت در زمان و مکان نیست...بهشت کمال یافتن است... جاناتان مرغ دریایی
|
|
+خط خطی های من
جمعه 18 اسفند1385ساعت 4:40 بعد از ظهر
|
|
دارم بر می گردم به نا کجا… دلم برای خودم و برای همه ی تنها بودنم تنگ شده… به قول یکی از دوستان "وقتی دیدی آسمون دلت ابریه بدون به اندازه ی کافی اوج نگرفتی"… آسمان دل من هم ابری ست … با خودم گفتم این که آدم برای خودش دل تنگ بشود خیلی بهتر از این است که دلش برای کسی یا چیزی تنگ بشود… می خواستم خودم را دلداری بدهم، ولی بدتر شد… همیشه عاشق تنهایی بودم… ولی نمی دانم چرا این روزها همه چیز بر عکس شده… می خواهم اوج بگیرم… |
|
+خط خطی های من
دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 11:25 بعد از ظهر
|
|
امروز که داشتم از کنار فضای سبز سر کوچه مان رد می شدم یک سنگ جالب پیدا کردم... بسیار شبیه قلب است... بر داشتمش... سنگ هایی که اشکال طبیعی و زیبا دارند را دوست دارم...
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 4:32 بعد از ظهر
|
|
تصمیم گرفتم به نظرات دوستان بیشتر توجه کنم... دیگر نا کجا را با شهر خودمان مقایسه نمی کنم و سعی می کنم نقاط مثبت قضیه را در نظر بگیرم...
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 11:33 بعد از ظهر
|
|
این دو روزی که از نا کجا بر گشته ام به اندازه ی دو ماه بلکه بیشتر حرف زده ام... توصیفاتی که از نا کجا آباد داشتم برای خودم هم عجیب بود... خلاصه هر که می رسد از آن جا می پرسد... خسته شدم از بس حرف زدم... آخر من آدم تنبلی هستم... |
|
+خط خطی های من
شنبه 12 اسفند1385ساعت 8:40 بعد از ظهر
|
|
۱- آب و هوای نسبتا سرد و متغیر این جا حکایت از خلق و خوی خاص مردمانش دارد... ۲- روز های اولی که به این جا آمده بودم نسبت به آب و هوا آلرژی داشتم... البته الان دیگر بدنم پادتن مقابله با عامل آلرژی زا را پیدا کرده است! ۳- از زباله هایی که کنار خیابان ها و پیاده رو ها انباشته است، فهمیدم این جا تا اعتراض نکنی کاری از پیش نمی بری... به علاوه این که به شدت مرد سالاری رواج دارد و اگر یک خانم به مساله ای اعتراض کند چشمانشان 4 تا می شود! ۴- مسیر تاکسی های این جا را هنوز خوب یاد نگرفته ام... سعی در یاد گرفتن مسیر تاکسی ها به نظرم کار بیهوده ای ست... تابع قانون خاصی نیست... عملا بعد از چندین بار نتوانستم مسیر ها و کرایه ها را برای خودم تعیین کنم... ترجیح می دهم یک تاکسی دربست به مقصد بگیرم... ۵- اتوبوس های داخل شهری این جا خصوصی ست... اکثر اتوبوس ها و ایستگاه ها هم تابلوی مشخص کننده مسیر ندارند...برای سرگردان نشدن با آدرس های نادقیقی که می دهند از همان بدو ورودم به شهر یک نقشه ی شهر تهیه کردم... ۶- این جا هر از گاهی اعتصاب می شود... بعد هم که خبر از دلیل اعتصاب می گیری کسی چیزی نمی داند!!! از قطع شدن خطوط موبایل می شود فهمید که عده ای اعتصاب کرده اند! آن موقع است که من دقیقا حس می کنم به آخر دنیا رسیده ام! ادامه دارد... |
|
+خط خطی های من
جمعه 11 اسفند1385ساعت 7:45 بعد از ظهر
|
|
گاهی از سلام کردن خوشم نمی آید چون مقدمه ی خداحافظی ست...
|
|
+خط خطی های من
جمعه 4 اسفند1385ساعت 10:34 قبل از ظهر
|
|
دلم برای هیچ چیز تنگ نشده به جز خودم...
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 2:20 بعد از ظهر
|
|
در پشت چار چرخه ی فرسوده ای، کسی خطی نوشته بود: «من گشته ام. نبود! تو دیگر نگرد، نیست!» این آیه ی ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت چشمم برای این همه سرگشتگی گریست. چون دوست در برابر خود می نشاندمش تا عرصه ی بگوی و مگو، می کشاندمش: - در جست و جویِ آبِ حیاتی؟ در بیکرانِ این ظلمات آیا؟ در آرزویِ رحم؟ عدالت؟ دنبالِ عشق؟ دوست؟... ما نیز گشته ایم «و آن شیخ با چراغ همی گشت...» آیا تو نیز، - چون او- «انسانت آرزوست؟» گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جست و جوست. پویندگی تمامیِ معنای زندگی ست. هرگز «نگرد! نیست» سزاوارِ مرد نیست...
فریدون مشیری - مجموعه ی آواز آن پرنده ی غمگین
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 0:26 قبل از ظهر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
با تنهایی خو دارم... چون عشق او دارم... سر بر زانو دارم... با آشفته سری...
|
|
RSS
|