![]() |
![]() |
|
| اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود! |
|
امروز بعد از مدت ها رفتم تا شمع خواجو رو تماشا کنم! از پل فردوسی تا خواجو در امتداد زاینده رود پیاده روی کردم... شمع خواجو رو در تمام دهنه های پل خواجو می شه دید... یک شمع روشن و بزرگ... هربار که این منظره را می بینم به این فکر می کنم که آیا سازنده ی بنا با قصد چنین شمع هایی را طراحی کرده یا بعدا کسی به وجود این ها پی برده... هنوز جوابی نیافتم!
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 11:59 بعد از ظهر
|
|
این جا که هستم دلم برای آن جا تنگ می شود... آن جا که هستم دلم برای این جا تنگ می شود... انگار خیلی در بند مکان هستم... بهشت در مکان و زمان نیست، بهشت کمال یافتن است!!!
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 0:52 قبل از ظهر
|
|
تا اطلاع ثانوی هستم !!!
|
|
+خط خطی های من
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 12:49 بعد از ظهر
|
|
از بین تمام قبض های تلفن ثابت و همراه، قبض های خودم را پیدا می کنم... یک مورد عجیب!!! قبض تلفن ثابت تقریبا یک سوم همیشه و قبض تلفن همراه تقریبا 4 برابر همیشه صادر شده است ! نگاهی به ریز هزینه های قبض تلفن همراه می اندازم...حدود 25000 تومان هزینه ی پیام های کوتاه ... با یک محاسبه ی سر انگشتی می شود هر روز 30 پیام کوتاه!!! به چند نتیجه رسیدم... اول این که غربت نقش کم صحبت کردن و در مقابل بیشتر نوشتن مرا تقویت کرده است... دوم این که من همواره مشتری پر و پا قرص مخابرات هستم... سوم این که جنس گوشی تلفن همراه من خوب است ... چهارم این که اگر هزینه های رفت و آمد (به ناکجا)، شهریه ی تحصیلی، مکالمه ی تلفن، هزینه های متفرقه و... را با هم جمع کنم، آن موقع پدر محترم باید بروند یک گنج پیدا کنند تا از پس هزینه های تحصیلی این دو سال بر آیند...
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 3:39 بعد از ظهر
|
|
همتم بدرقه ی راه کن ای طائر قدس که دراز است ره مقصد و من نو سفرم
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 3:3 بعد از ظهر
|
|
امروز رفته بودم مطب دندان پزشکی... عجب شغل بدی ست... حال آدم به هم می خورد!!! به نظر من از بین همه ی تخصص های پزشکی، فقط چشم پزشکی جالب است... با یکی از زیباترین اعضای بدن در ارتباط است ...
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 0:13 قبل از ظهر
|
|
امشب مراسم بله بُرون دختر خاله ام بود... من که ناظر مستقیم نبودم ولی خبرها چند دقیقه بعد از اتمام کار داغِ داغ به من هم رسید... آن چنان سرِ داماد بی چاره را با پنبه بریده بودند که دلم برایش سوخت... از این به بعد من تنها نقل مجلس خاله خان باجی های فامیل هستم... دختر عمو و دختر عمه ها که همگی ازدواج کرده اند... دختر خاله ها هم که این آخری شان بود... دیگر دختری باقی نمی ماند به جز من! آخر شب که برای عرض تبریک مختصری خدمت خاله جان و دختر خاله زنگ زدم، جمله ی خنده دار و کمی هم درد آوری شنیدم... خاله جان می گفت "خدا هر چه زودتر قسمت خودت بکنه"... حس کردم خاله جان خیال می کند من در حسرت این هستم که یک نفر پیدا شود بیاید بشود شوهر من، و این امر از بس مهم است باید خدا هر چه زودتر یک نفر را برساند! اول یه گوشه از قلبم چروک شد! بعد خنده ام گرفت...هر کس نمی دانست خاله جان که از لیست خواستگارهایم خبر داشت... خیالم راحت بود... نفس عمیقی کشیدم و از خدا برایشان آرزوی خوشبختی کردم ...
|
|
+خط خطی های من
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 1:34 قبل از ظهر
|
|
نگاهی به خودکارم می اندازم... دیروز خریدمش... ۲- ۳ سانتی متر از جوهرش تمام شده ... برگه هایم را مرتب می کنم ... خیلی نوشته ام... از پشت میز بلند می شوم ... می روم نزدیک در اتاق که به طرف حیاط باز می شود... عجب قشنگ است همه چیز... بعد خودم را در آینه نگاه می کنم... موهایم را که می بینم یادم از بومیان جنگل های آمازون می افتد... حال ندارم مرتبشان کنم ... می روم توی حیاط... عجب هوا خوب است... ستاره ها را هم می شود دید...
|
|
+خط خطی های من
جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 0:4 قبل از ظهر
|
|
بی کاری، کار پر مشغله ای ست... تمام وقت آدم را می گیرد!!!
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 1:15 بعد از ظهر
|
|
دمدمه های اردیبهشت، اصفهان چون شاهزاده ی افسون شده ی افسانه است که طلسمش را شکسته اند و آرام آرام از خواب بیدار می شود. شکوفه های به و بادام، رویاهای پرپر شده ی اویند و بید مجنون، معشوقه ای که زلف های خود را بر او افشانده است. اما بهار جاویدان، در این رنگ ها و نقش های کاشی ها جای دارد؛ بهار منجمد و رمزآلود، چنان که گویی کالبد بنا، مینایی است که روح ایران را در آن حبس کرده اند. من بار دیگر در برابر این مجموعه ی حیرت انگیز از خود پرسیدم، به چه معنایند این نقش ها و رنگ ها؟ ترکیب ریاضی وار، مجرد، پر از کنایه و ابهام و اشاره و راز که در آن همه چیز به نقش ترجمه شده است: هم دنیای خواب و هم دنیای بیداری، هم ضمیر آگاه و هم ضمیر ناخودآگاه، هم گذشته و هم آینده. چه می خواهند بگویند این بوته ها و خط ها و اسلیمی ها که در هم می پیچند، به هم می پیوندند و باز می شوند و می روند و باز می گردند، مانند رگ های یک بدنِ زنده و سرانجام در نقطه ای گم می شوند؛ بی آن که بتوان ردّ پای آن ها را تا به آخر دنبال کرد. و تنها جوابی که می یابم، این کلمه است: بهشت؛ این نقش ها و رنگ ها، آرزو و رویای جهانی بهتر را در خود دارند.جهانی شبیه به بهشت که در آن کوشیده شده است تا «ناپیدا کران» در «محدود» جای گیرد و لانه ای برای «نامحدود» جسته شود. آن چه در بالا آمد بخشی از کتاب صفیر سیمرغ نوشته ی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن است... و به راستی چه چیز می تواند مرا از دیدن شکوه اردیبهشت ماه اصفهان باز دارد؟! |
|
+خط خطی های من
چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 4:24 بعد از ظهر
|
|
این روزها آدم ها یک جور دیگری شده اند... شاید هم فقط من یک جور دیگری شده ام... ... فقط آن پسر بچه ای که کم کم دارد بزرگ می شود تغییری نکرده است... هنوز کنار سی و سه پل می بینمش... گاهی فال می فروشد ...گاهی قرآن و ادعیه... مثل همیشه به من نگاهی می اندازد و مدت هاست که دیگر به من اصرار نمی کند چیزی بخرم...
|
|
+خط خطی های من
چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 0:11 قبل از ظهر
|
|
رياضي دان يوناني، نوشته: اين جا محل دفن يك رياضي دان است كه سن مرگ او را هم بايد با رياضي حساب كنيد. يك ششم از زندگي او در نوجواني گذشت. يك دوازدهم به آن اضافه شد تا اين كه پشت لبش سبز شد. سن او به سه هفتم كل عمرش رسيده بود كه ازدواج كرد و پنج سال بعد هم پسرش به دنيا آمد. اما آن پسر هنوز به نيمي از عمر پدر نرسيده بود كه فوت كرد و پدر نيز چهار سال پس از مرگ پسر از دنيا رفت.
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 12:56 بعد از ظهر
|
|
من به پرستو متهم شده ام، به کوچ به پریدن و رفتن. اما می دانم، حتی یک کلاغ هم می تواند مرا از زندگی تبرئه کند... *نام شاعرش را نمی دانم
|
|
+خط خطی های من
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 5:43 قبل از ظهر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
با تنهایی خو دارم... چون عشق او دارم... سر بر زانو دارم... با آشفته سری...
|
|
RSS
|