تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!
 

کاش ما آدم ها این قدر فراموش کار نبودیم...

دیروز تولد یک دوست بود... ولی من امروز می گم:

 

تولدت مبارک...

 

 

+خط خطی های من  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 10:17 قبل از ظهر

 

این روزها آن قدر مشغول کارهای مختلف بودم که تولد یک سالگی یادداشت های پریشان داشت فراموشم می شد...

این مدت یادداشت های پریشان یک سال بزرگ تر شد...

راستی من این مدت چه قدر بزرگ تر شدم!؟

 

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 1:44 بعد از ظهر
 

؟

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 1:39 قبل از ظهر

 

از پشت شیشه زل زده بود به من...

من هم گهگاه یه نیم نگاهی بهش می انداختم...

و دوباره مشغول کار می شدم...

ولی واقعا خوشگل بود...به خصوص چشم هاش که سبب می شد نگاهش گیرا باشه...

دفعه ی آخری که بهش نگاه کردم، وسوسه شدم برم سراغش...

هر یک قدمی که بهش نزدیک می شدم، اون از من دور می شد...

هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر خجالتی باشه...شاید هم ترسیده بود...

ولی من که ترسناک نبودم!

بالاخره تونستم بهش نزدیک بشم... خیلی آروم، مهربون و دوست داشتنی تر از وقتی بود که از پشت شیشه دیده بودمش...

دلم می خواست بغلش کنم... ولی نمی شد!

دستم رو به طرفش دراز کردم...جلوتر آمد... می تونستم لمسش کنم...

وقتی دستم رو بردم که نوازشش کنم، صدایی از تراس بالای سرم شنیدم...

مامانم بود...

قبل از این که دستم رو کنار بکشم، اون فرار کرده بود...

و من همین طور بی توجه به حرف های مامانم رفتنش رو تماشا می کردم...

موجود فوق العاده ای بود... معلوم بود از نژاد اصیل ایرانی هستش... از همون گربه های دوست داشتنی ایرانی !!!

+خط خطی های من  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 1:26 بعد از ظهر

یک کلمه می خوانم، یک دانه آلبالو می خورم...

یک کلمه می خوانم، یک دانه آلبالو می خورم...

.

.

.

ظرف آلبالو را از کمی دورتر می گذارم...

چند کلمه می خوانم، دستم ناخودآگاه به طرف آلبالو ها دراز می شود...

.

.

.

ظرف آلبالو را می گذارم در دورترین نقطه ی اتاق نسبت به خودم...

چند خط می خوانم، و باز هم می روم سراغ آلبالوها...

.

.

.

کتاب و درس و بحث را رها می کنم و ظرف آلبالو برمی دارم می روم به حیاط...

.

.

.

آلبالوها که تمام شد به اتاقم بر می گردم!

 

+خط خطی های من  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 8:47 بعد از ظهر

 

لاف از سخن چو در توان زد

آن خشت بود که پر توان زد

 

+خط خطی های من  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 3:37 بعد از ظهر

 

اشتر به ساز عرب، در حالت است و طرب

گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری

 

+خط خطی های من  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 9:59 قبل از ظهر
 

فرض کنید کلی بالا و پایین گذاشته باشید و خرج و مخارج کرده باشید و به خودتان زحمت داده باشید و بینی تان را عمل کرده باشید تا زیبا تر به نظر بیاید... آن موقع یک بچه ی ۶ ساله به شما بگوید: " خاله فکر نکنی بینیت خوشگل شده ها... تازه شده مثل انگشت شست پای من..."

اگر ناظر چنین مناظره ای بوده باشید مثل من خنده تان می گیرد و با خودتان می گویید حرف راست را باید از بچه شنید!!!

 

+خط خطی های من  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 7:39 بعد از ظهر
 

دیگر در مورد ناکجا آباد نخواهم نوشت.

 

+خط خطی های من  جمعه 8 تیر1386ساعت 10:51 بعد از ظهر
 

هيچ چيز بين مردم در دنيا بهتر از عقل تقسيم نشده است، زيرا هيچ کس نميگويد به من کم داده اند!

(رنه دکارت)

 

+خط خطی های من  جمعه 8 تیر1386ساعت 9:1 قبل از ظهر
 

خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد .( بخشي از تورات)


نه از سر تا حاکم بر او شود و نه از زير پا تا پايمال هوس هاي مرد شود بلکه او از پهلوي سمت چپ آفريد از پهلو تا برابر با او باشد( در کنار او باشد) از پهلوي چپ براي آن که نزديکترين نقطه به قلب است تا به قلب هاي هم نزديک باشند.

( قسمتي از سخنان دکتر حسين الهي قمشه اي)

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 11:41 بعد از ظهر
 

بالاخره بنزین هم سهمیه بندی شد!

عادلانه یا ناعادلانه؟

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 8:43 بعد از ظهر
 

شاتوت و آلوچه را خیلی دوست دارم...

 وقتی آمدم به هیچ کدام از درخت ها کسی دست نزده بود...

به جز کلاغ ها که ظاهرا آن ها هم آلوچه دوست دارند...

 انگار من نباشم همه چیز در امان و آسایش است!!!

 

+خط خطی های من  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 12:51 بعد از ظهر
 

این روز ها آدم ها یک جور دیگری شده اند...

چه انتظار ها که از بقیه ندارند و از زیر بار چه مسئولیت ها که شانه خالی نمی کنند!!!

 

+خط خطی های من  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12:40 بعد از ظهر
 

از وقتی به ناکجا آباد رفته ام متوجه شدم عهد نامه ی ترکمان چای هیچ ربطی به چای معروفی که

می نوشیم ندارد!!!

 

 

+خط خطی های من  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 0:46 قبل از ظهر
 

زندگی در ناکجا آباد فوایدی هم برای من داشت...

مثلا با این که هیچ وقت آشپزی نکرده بودم، این مدت که گاه گداری مجبور می شدم غذا درست کنم، متوجه شدم آشپز خوبی هستم!!! به نقش ادویه ها در غذا درست کردم توجه زیادی دارم... مخصوصا فلفل سیاه و قرمز!!!

به نقش مهم ماشین لباس شویی پی بردم... از این به بعد در خانه که باشم به این موجود دوست داشتنی توجهی دو چندان خواهم داشت!!!

متوجه شدم که بعضی از آدم ها با من خیلی فرق دارند... مثلا کافی ست میوه ای که درست و تمیز شسته نشده است را بخورم، آن موقع بی شک راهی بیمارستان خواهم شد... ولی بعضی ها میوه ی نشسته را می خورند و خم به ابرو نمی آورند!!!

...

+خط خطی های من  جمعه 1 تیر1386ساعت 2:47 بعد از ظهر
 

خانه جای خوبی ست... می شود نظم ها را بر هم زد...

صبح تا شب خوابید و شب تا صبح بیدار ماند!!!

 

+خط خطی های من  جمعه 1 تیر1386ساعت 11:31 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>