تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

 

چند روز قبل که بقیه می خواستن منو تنها بذارن(یا به عبارتی من با اون ها به سفر نرفتم)، همه نگران غذا خوردن من بودن. اول تصمیم بر این بود که غذای آماده سفارش بدم. ولی این در ماه رمضان راحت نبود بعلاوه این که تنوع غذاهای آماده برای ماه رمضان زیاد نیست و تکراری میشه. بعد قرار شد از انواع غذاها طبخ و فریز کنن و اون موقع من فقط زحمت گرم کردن غذا رو بکشم! فکر خوبی بود... هم من راحت بودم هم اون ها نگران غذا خوردن من نبودن. آخه یک ترمی که خوابگاه بودم یا غذای سلف سرویس دانشگاه رو می خوردم یا انواع غذاهای آماده. و این سبب شد ۲-۳ هفته ای بیمار بشم. خلاصه در این بین یکی از بقیه گفت بهتره این مدت من خودم برای خودم غذا بپزم که هم تمرین آشپزی باشه و هم سلامت غذا تضمین بشه. و برای این که من سر خودم کلاه نذارم و از تمام مواد مورد نیاز بدن استفاده کنم از هر غذایی که می پزم، مقدار کمی رو فریز کنم تا گواهی باشه بر این که من کم کاری نکردم. این تصمیم بلافاصله با اکثریت آرا تصویب شد و من اون موقع می خواستم سر از تن اون جدا کنم!!!

اما امروز که داشتم ثمره ی آشپزی این مدت رو مرور می کردم، به خودم بیش از گذشته امیدوار شدم... غذاهای خوشمزه ای درست کرده بودم !

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 11:43 بعد از ظهر
 

خداوند برای شمارش ثواب صلوات برای هر نفر فرشته هایی داره که هزار تا دست دارن. هر دست اون ها هم هزار تا انگشت داره...

فکش را بکنید این موجود چه فرشته ی قشنگی خواهد بود!

هیچ نمی دونستم خدا برای شمارش ثواب اعمال بندگانش نیاز به اسباب و علل مادی داشته باشه!

بعد از سال ها دوباره اینو از کسی شنیدم که در قبال تربیت و آموزش و پرورش بچه ها مسئولیت بزرگی داره.

 

 

+خط خطی های من  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 11:1 بعد از ظهر
 

این چند روز که تنها هستم متوجه شدم هیچ چیز در ماه رمضان سخت تر از تنها سحری خوردن و تنها افطار کردن نیست!

 

+خط خطی های من  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 1:32 قبل از ظهر
 

حس خوبی هستش وقتی متوجه می شی کارهایی که به انجامشون انس گرفتی، تبدیل به عادت نشدن...

 

+خط خطی های من  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 11:32 بعد از ظهر
 

مخلوط فلفل سیاه و قرمز از هر یک از آن ها به تنهایی بسیار خوب تر است...

ولی نمی دونم چرا بقیه نسبت به این مخلوط نگرش منفی دارن؟

 

+خط خطی های من  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 1:42 بعد از ظهر
ابتدا:

بعضی ها را می شناسی، آن ها هم تو را می شناسند.

بعضی ها را می شناسی، اما آن ها تو را نمی شناسند.

بعضی ها را نمی شناسی، اما آن ها تو را می شناسند.

بعضی ها را نمی شناسی، آن ها هم تو را نمی شناسند.

انتها:

با افراد جدیدی آشنا می شوی.

بعضی ها را هم نخواهی شناخت.

 

+خط خطی های من  شنبه 17 شهریور1386ساعت 3:45 بعد از ظهر
 

یک پسر شرق و غرب دیده رو دیدم که دنبال یک دختر آفتاب و مهتاب ندیده می گشت!

 

+خط خطی های من  شنبه 10 شهریور1386ساعت 11:37 بعد از ظهر
 

نمی دونم شباهت سیب درختی و سیب زمینی چیه که به هر دوتاشون می گن سیب!

جالبه که در زبان ترکی هم میگن آلما و یرآلما!

یعنی این که حتما شباهت هایی زیادی دارن...

پس چرا من جز تفاوت چیزی نمی بینم؟!

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 1:58 قبل از ظهر

 

8-9 ماه قبل تصمیمی گرفتم که به نظر خودم  تصمیم کبری بود... هر کس به نحوی سعی می کرد من را از تصمیمی که گرفته بودم باز دارد...ولی آن موقع فکر می کردم تنها راه آدم شدن ریاضت کشیدن است...می گفتم باید سختی بکشم تا آدم بشوم... خلاصه طبق معمول همیشه بقیه را برای انجام کاری که می خواستم متقاعد کردم... البته به پشتوانه ی این که همیشه تصمیم معقولی می گرفتم ...

 

مدتی قبل به این نتیجه رسیدم که تحمل سختی برای رسیدن به چیزی که ارزش آن همه سختی کشیدن را ندارد، بی هوده است... نمی دانستم واقعا باید چه کنم! باید راه را مثل همیشه تا انتها رفت یا این که نه طبق همان ضرب المثل معروف باید عمل کرد و جلوی ضرر را گرفت...بالاخره با خودم گفتم جلوی ضرر را از هر جا که بگیری، نفع است!

 

وقتی فکر کردم تصمیم کبری جدیدی گرفتم آن را با بقیه مطرح کردم این بار باز هم مخالفت کردند! دفعه ی قبل آن چنان متقاعدشان کرده بودم که تغییر تصمیمم برایشان قابل قبول نبود... و این بار باز هم توانستم نظر مثبت بقیه را نسبت به کاری که می خواستم انجام بدهم جلب کنم... این بار کار سخت تر بود... آن پشتوانه ی قبلی کمی ضیعف شده بود...

 

و حال آن چنان دچار تردید شده ام که نکند دارم اشتباه می کنم... حسی که تا به حال امتحان نکرده بودم!

 

+خط خطی های من  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:33 بعد از ظهر
 

سفر خوب است اما اگر اجباری نباشد...

 

+خط خطی های من  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 4:11 بعد از ظهر

 

ساعت حدود ۱ بامداد بود...دفعه اول که دیدمش فکر کردم اشتباه ناشی از کمبود خواب باشه با سرعت از یک طرف اتاق به طرف دیگر رفت و یک دفعه ناپدید شد.زیر تخت و پشت کمد رو نگاه کردم ولی اثری از اون نبود. بی خیال شدم... تصمیم گرفتم نیم ساعتی بخوابم. ساعت به ساعت باید داخل چشم مادربزرگم قطره می ریختم... هنوز ۱۰ دقیقه نشده بود که خوابم برده بود. یک دفعه یک چیزی از روی بدنم رد شد. تا چشمم رو باز کردم از روی میز پرید کف اتاق و رفت پشت کمد... این دفعه دیگه مطمئن شدم با یک موش بدجنس سر و کار دارم! در اتاق رو بستم. اگه آقا موشه از اتاق خارج می شد به کریدوری وارد می شد که دو طرفش حدود بیست تا اتاق وجود داشت. اون موقع پیدا کردن آقا موشه کار سختی بود. خلاصه یک جفت دستکش پیدا کردم(البته اگه پیدا نمی کردم هم فرق زیادی نمی کرد !) و با کلی ترفند موفق شدم آقا موشه رو دستگیر کنم! یه موش نسبتا بزرگ و خاکستری. موجود موذی و کثیفی بود! حالا یک پام روی سر آقا موشه و یکی روی دمش هستش! با دقت پام رو از روی دمش برداشتم از طرفی نمی خواستم بمیره . خلاصه با کلی حرکات کششی و غیره تونستم پاکت پسته ها رو خالی کنم و اقا موشه رو بیندازم داخلش... توی پاکت دست و پا می زد. یه کیسه ی نایلون هم پیدا کردم و پاکت رو داخلش انداختم و محکم درش رو بستم. می دونستم که آقا موشه به راحتی می تونه کاغذ و پلاستیک رو سوراخ کنه و ازش خارج بشه واسه همین گذاشتمش داخل کشو. صبح که مامور نظافت آمده بود گفتم این بیمارستان موش داره ولی باور نمی کرد و با لحنی که به خودش مطمئن بود می گفت این جا حتی سوسک هم نداره چه برسه به موش. و ادعا می کرد که کارشون رو به نحو احسن انجام می دن و من حتما اشتباه می کنم ! خلاصه حوصله ی بحث با جناب نظافتچی رو نداشتم به همین دلیل رفتم سراغ کشو و آقا موشه رو که پسر خوبی بود و شیطونی نکرده بود رو برداشتم و بردم پیش رئیس بیمارستان! آقای رئیس هم مدعی بود هیچ موشی داخل بیمارستان نیست! من هم پاکت حاوی آقا موشه رو گذاشتم روی میز آقای رئیس و گفتم نکنه منظورتون اینه که من این موش رو از توی خیابون آوردم اینجا! یک دفعه آقای رئیس رنگ از رخسارش پرید و با کلی معذرت خواهی قول داد مساله رو پی گیری کنه به شرط این که من این مورد رو جایی بازگو نکنم ! من هم جز برای خاله و دایی و عمو و عمه و توی وبلاگ جایی از آقا موشه حرفی نزدم !

 

+خط خطی های من  شنبه 3 شهریور1386ساعت 1:57 قبل از ظهر

 

همه عمر

بر ندارم سر این خمار مستی

که هنوز من نبودم که

تو

در دلم نشستی

تو

نه مثل آفتابی که

حضور و غیب افتد

دگران روند و آیند و

تو

هم چنان که هستی...

شیخ اجل سعدی

 

                      


 

+خط خطی های من  جمعه 2 شهریور1386ساعت 0:7 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>