تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!
 

امروز وقتی کتابم رو با یک خروار کاغذ و جزوه بر داشتم که برم توی هال درس بخونم تا مشغول شدم، همسایه ی کناری که داره ساختمان جدید می سازه، سر و صدایی به راه انداختن که نگو...

جمع کردم رفتم داخل اتاقم... ظهر که شد اون یکی همسایه ی کناری هم منو از سر و صدای دریل و چکش که نمی دونم واسه ی چی بود بی نصیب نذاشتن...

خلاصه بعد از ظهر تصمیم گرفتم بخوابم... تازه خوابیده بودم که با صدای رعد و برق از خواب پریدم!

عصر که شد تقریبا تمام سر و صداها خوابیده بود... نم نم باران هم هوا رو خیلی لطیف کرده بود... دیگه همه چیز تقریبا خوب بود... ااما افسوس که اون موقع دیگه من توی حس و حال درس نبودم!

این روز ها همه چیز تغییر کرده!

 

 

+خط خطی های من  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 0:46 قبل از ظهر
 

آن چنان با مباهات تمام ماجرای شکار کردن حیوانات را تعریف می کرد که دلم می خواست تفنگی، تیر و کمانی چیزی داشتم و حسابش را می رسیدم!

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 10:40 بعد از ظهر
 

من شام خاموش تو

تو صبح خندان من

نقشی غم افزا دارد

آغاز و پایان من

 

+خط خطی های من  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 10:55 بعد از ظهر
 

عیدتان مبارک...

پ.ن. به قول برادرم به وقت پاکستان!

 

+خط خطی های من  شنبه 21 مهر1386ساعت 10:52 بعد از ظهر
 

سیندونه رو از خچالِ ریخته ش چردم!

اول متوجه نشدم منظورش چیه! دو باره تکرار کرد بازم متوجه نشدم! آخر دستم رو گرفت و برد داخل آشپزخانه...

تازه فهمیدم منظورش این بوده که داشته از یخچال هندونه بر می داشته از دستش افتاده... یا به طور تحت الفظی هندونه رو از یخچال ریخته ش کردم!

فهمیدن زبان بچه ها کار سختیه!

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 11:31 بعد از ظهر
 

من:مهریه به این سنگینی رو پذیرفتی؟

او:کی مهریه رو داده، کی گرفته!

من: ولی به نظر من اصل مهریه بر دادن و گرفتن قرار داده شده...

او:خیلی بدبینی!

 

امیدوارم هیچ موقع اتفاق ناخوشایندی در این رابطه نیفته!

 

+خط خطی های من  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 11:54 بعد از ظهر
 

 سه، چهار نفر دارن باهم پچ پچ می کنن و گاهی هم صدای خنده ی یکی بلند میشه...

اون یکی مشغول اس.ام.اس بازی هستش و گوشی تلفن همراهش در حالت بی صدا نیست...

مسئول کتاب خانه هم که ول کن تلفن نیست...

کتابم را برداشتم و خارج شدم... محوطه بسیار ساکت تر و هوا بسی لطیف تر بود...

 

+خط خطی های من  شنبه 14 مهر1386ساعت 11:55 قبل از ظهر
 

تا رسیدیم خونه کیفش رو وارونه کرد و همه ی کتاب هاش رو انداخت روی میز... بخوانیم، بنویسیم، ریاضی، علوم  و قرآن...

بی خود نبود نصف راه که کیفش رو کمکش می آوردم خسته شدم... یک بچه ی اول دبستانی چرا باید این همه کتاب حمل کنه؟

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 2:40 بعد از ظهر

 

حوصله م رو سر برده ! از بعد از افطار که می شینه جلوی تلویزیون تنها کاری که غیر از تماشای سریال ها انجام می ده، خوردن و کانال عوض کردن هستش!

امشب هم که گیر داده ببرمش احیا... اون هم دانشگاه... نه ماشین دارم که ببرمش اون جا، نه مسجد نزدیکمون هست. گفتم بهتره با خودت و خدا خلوت کنی...بهتر از این که بری وسط این همه سر و صدا...

حالا هم قهر کرده!

 

+خط خطی های من  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 8:48 بعد از ظهر

 

الهی!

 

               نان تو می خورم و فرمان شیطان می برم...به فریادم برس...

 

+خط خطی های من  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 10:59 بعد از ظهر
 

یک ماشین توی پیاده رو پارک کرده. در حین رد شدن از کنار ماشین یک موتور سیکلت هم پشت سرم بوق می زنه که زودتر رد بشم!

 

+خط خطی های من  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 10:51 بعد از ظهر

 

نمی دونم خرافاتی شدم یا خیالاتی؟!

جمعه عصر که رفته بودیم تخت پولاد (قبرستانی در شهر من) به اصرار یکی از دوستان قرار شد کاری رو امتحان کنم. یکی از مقبره های معروف، مقبره ی بابا رکن الدین هستش که خیلی هوا خواه داره و مشهور هست که حاجت بر آورده می کنه و بعد از انجام یک سری کارها و اعمال خاص اگه گوشمون رو بذاریم روی سنگ قبرش صدای عجیبی می شنویم که این برای هر فرد فقط یک بار اتفاق می افته !!!

خلاصه من که اول قبول نمی کردم... با این حال بد ندیدم که امتحان کنم! بعد از طی مراحلی وقتی گوشم رو رو سنگ قبر گذاشتم صدای دنگ ! شنیدم... چشم هام شده بود چهار تا ! نمی دونستم تلقین بقیه بوده، یا این که خیالات و خرافات!

 

+خط خطی های من  شنبه 7 مهر1386ساعت 11:3 بعد از ظهر
 

کی کیا اسد آخر؟

جمله ی بالا یک اس ام اس از طرف یک دوست بود... دو بار خوندمش تا فهمیدم منظورش چی بود... شما فکر می کنید منظورش چی بوده؟

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 11:27 بعد از ظهر
 

وقتی صدای جیرجیرک نذاره بخوابید حاضرید برای خلاص شدن از دستش هر کاری انجام بدید!

شما بودید چی کار می کردید!؟

 

+خط خطی های من  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 11:12 بعد از ظهر
 

برای یک کار ۵ دقیقه ای که ارزش زیادی نداره و میشه از طریق اینترنت اون رو انجام داد دانشجوی بیچاره رو مجبور می کنن ۲۶۰۰ کیلومتر راه رو طی کنه...

 

+خط خطی های من  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:19 بعد از ظهر
 

اصلا دست خودم نیست... مثل واکنش آلرژیک نسبت به چیزی...

از مردهایی که به جز حلقه ی ازدواج از سایر زیور آلات زنانه(البته زیور آلات در اصطلاح عامه) استفاده می کنند، خوشم نمیاد...

 

+خط خطی های من  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 1:9 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>