![]() |
![]() |
|
| اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود! |
|
یک لیوان چای داغ با چندتایی پولکی بر می دارم و خودمو با اون سر گرم می کنم! پولکی ها داخل چای داغ نسبتا نرم می شن و می شه با دیواره های لیوان اون ها رو تغییر شکل داد! وقتی پولکی ها دیگه تغییر شکل ندادن موقع خوردن چایی هستش!
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 29 آبان1386ساعت 0:50 قبل از ظهر
|
|
موهای سرم آن چنان به هم گره خورده بودند که هیچ برس و شانه ای نمی توانست آن ها را مرتب کند... قیچی را بر داشتم که از آخرین قسمت ممکن کوتاهشان کنم... یک دفعه از خواب پریدم... کابوس بدی بود! یادم از داستان آخرین اکتشاف افتاد!
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 27 آبان1386ساعت 1:31 قبل از ظهر
|
|
همیشه شب امتحان های آمار و آنالیز عددی خواب می بینم سر امتحان هستم و ماشین حسابم کار نمی کند!
پ.ن. به قول برادرم این خواب نیست، کابوس است !
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 2:5 بعد از ظهر
|
|
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد. جان لوییس
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11:3 بعد از ظهر
|
|
روی نیمکت روبروی من نشسته بودند... دختر، پسر رو تهدید می کرد ولی من حس می کردم که داره خودش رو تحدید می کنه... پ.ن. استراق سمع، کار بدیه!
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 22 آبان1386ساعت 1:56 قبل از ظهر
|
|
یک درخت آلوچه ی جنگلی (چون شاخه های اون خارهای بزرگ داره من می گم یک نوع درخت وحشی یا جنگلی ست) به طور خودرو چند سال قبل توی باغچه مون سبز شد و کم کم بزرگ شد و چند سالی هست که به ثمر نشسته... امروز وقتی داشتم از کنارش رد می شدم دیدم دوباره شکوفه داده... نمی دونم چرا ذوق زده شدم !!!
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 3:16 بعد از ظهر
|
|
شاید در کل مدت تحصیل در دانشگاه ۴- ۵ بار سوار سرویس های دانشگاه شده باشم... اصلا محل خوشایندی نیست... آخرین بار همین چند روز قبل بود... سر و صدای داخل سرویس از اتوبوس های عمومی داخل شهر بیشتر بود... نمی دانم چرا جماعت دانشجو این قدر پر حرف و گزافه گو شده اند...
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 12:41 بعد از ظهر
|
|
امشب یک میوه ی عجیب و غریب خوردم که نمی دونم اسمش چیه! رنگ پوستش شبیه پوست سبز گردو هستش... قیافه اش شبیه سیبری هستش ولی خیلی کوچکتر... کمی هم گس... خدا رحم کنه... اگر زنده موندم شاید عکسی چیزی ازش بذارم این جا... اگر هم به دیار باقی شتافتم واسم فاتحه بخونید...
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 11:5 بعد از ظهر
|
|
پیچ جاده ، آخر راه نیست مگر اینکه تو نپیچی! دوستی گفت: ما پیچیدیم، ولی متاسفانه جاده نپیچید !
پ.ن. نه من پیچیدم و نه جاده... امان از دلهره ی پیچش!
|
|
+خط خطی های من
جمعه 11 آبان1386ساعت 0:2 قبل از ظهر
|
|
به دلایل غیر عقلانی تا اطلاع ثانوی خط خطی نخواهم کرد...
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 1:52 قبل از ظهر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
با تنهایی خو دارم... چون عشق او دارم... سر بر زانو دارم... با آشفته سری...
|
|
RSS
|