![]() |
![]() |
|
| اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود! |
|
...
در این شب یلدا ز پی ات پویم به خواب و بیداری سخنت گویم تو ای پری کجایی...
|
|
+خط خطی های من
جمعه 30 آذر1386ساعت 1:55 قبل از ظهر
|
|
چشم هام رو باز می کنم...همه جا تاریک هستش... طبق عادت همیشگی به طرف حیاط نگاه می کنم... نمی تونم تشخیص بدم چه موقع از شبانه روز هستش... ساعت حدود ۶ رو نشون میده... اما کدوم ۶ ؟ نمی دونم کی خوابیدم و الان کی هست؟! دستم رو دراز می کنم اولین گوشی تلفنی که به دستم می رسه رو بر می دارم... ۱۱۹ ... این اپراتور... هم که ۱۱۹ رو نمی شناسه... کمی بیشتر که تلاش می کنم آن یکی گوش رو بر می دارم...۱۱۹ ... این یکی اپراتور هم نمی شناسد یا واقعا مشغول هستش... بی خیال می شم...وقتی دوباره چشم هام رو باز می کنم هنوز همه جا تاریک هستش... ساعت حدود ۸ رو نشون میده... یک لحظه حس اصحاب کهف بودن بهم دست داد!
|
|
+خط خطی های من
چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 1:46 قبل از ظهر
|
|
آرمان: این تفنگتون رو بده من می خوامش... من: واسه چی می خوای؟ آ:می خوام داشته باشم که اگر قاتل خواست منو بکشه بهش شلیک کنم... م: ولی اگر تفنگ همراهت باشه پلیس دستگیرت می کنه... آ: اگه بتونم قاتل رو باهاش بکشم بهم جایزه هم می ده ! بعد این برگه رو از جیبش در آورد!!!
پ.ن. ۱: واقعا به کلانتر شهر تبریک می گم که این اعلامیه ها رو در سطح شهر پخش کرده! پ.ن. ۲: به هوش، ذکاوت و آماده باش این همه نیروی پلیس مستقر در شهر آفرین می گم! پ.ن.۳: اگر مامورین محترم ۱۱۰ به موقع به محل طلافروشی مورد سرقت قرار گرفته رسیده بودند حالا این قاتل فراری توی شهر واسه ی خودش تفریح نمی کرد!
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 5:22 قبل از ظهر
|
|
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
پ.ن.این روزها زیاد این شعر رو با خودم مرور می کنم...
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 19 آذر1386ساعت 0:8 قبل از ظهر
|
|
جایی نوشته شده بود: تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ي دانش خود حرف بزند چه سكوتي بر دنيا حاكم مي شد ...
|
|
+خط خطی های من
شنبه 17 آذر1386ساعت 1:35 بعد از ظهر
|
|
بعد از مدت ها یکی از سریال های ایرانی تلویزیون به نظرم جالب آمد... فکر می کردم "بی صدا فریاد کن" سریال جالبی باشه... ولی وجود پلیس های زن با اون همه پوشش اضافی سبب شد نظرم تغییر کنه!
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 2:25 قبل از ظهر
|
|
هیچ از ادا و اطوارهای پسرها و دخترهای امروزی خوشم نمیاد... من کجا هستم؟ دیروز، امروز یا فردا؟!
پ.ن. ۱:یادم نمیاد سرم به جایی خورده باشه، البته این که یادم نمیاد دلیل این نیست که به جایی نخورده! پ.ن. ۲:اگر کسی نمی دونه کجای زمان قرار داره دستش رو ببره بالا !
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 13 آذر1386ساعت 1:53 قبل از ظهر
|
|
قطار می رود
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 13 آذر1386ساعت 1:26 قبل از ظهر
|
|
مدتی قبل آرمان چند روزی مهمان من بود. روز اول که آمده بود کمی دل درد داشت به علاوه این که اشتهای غذا خوردن نداشت... با استفاده از یک جوشانده ی ساده اوضاع رو به راه شد... چند روز قبل لاکپشتش (لاکی) رو آورد که هیچی نمی خوره، بهش جوشانده بده تا خوب بشه!!! چون می دونستم جوشانده ای که من تهیه کرده بودم بی ضرر هستش، قبول کردم برای لاکی هم درست کنم...سختی کار این بود که نمی شد به لاکی به زور از جوشانده خوراند! ما هم اون رو داخل آب ریختیم و لاکی هم خوب شد!!! امروز زنگ زده بود که موش دوستش مریض شد، بیارم خوبش کنی؟! فکر کنم با شناختی جزئی که از گیاهان دارویی دارم اگر همین طور ادامه بدم می تونم جای یانگوم رو بگیرم !!!
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 12 آذر1386ساعت 1:23 قبل از ظهر
|
|
هیچ وقت فکر نکرده بودم گذاشتن نظر خصوصی در قسمت نظرات با نام نویسنده ی وبلاگ جالب باشد! ولی فایده اش را نفهمیدم!!!
|
|
+خط خطی های من
جمعه 9 آذر1386ساعت 7:12 بعد از ظهر
|
|
دوستی می گفت: کی گفته سیگار اعتیاد میاره؟ بابای من سی سال هستش که سیگار می کشه ولی هنوز معتاد نشده!
پ.ن. سیگار کشیدن کار بدیه !
|
|
+خط خطی های من
جمعه 9 آذر1386ساعت 0:5 قبل از ظهر
|
|
دیروز آرمان گفت برای خواهرش که قراره چند ماه دیگه متولد بشه اسم انتخاب کنم! چند تا اسم قشنگ به ذهنم رسید اما نگفتم!
دیروز مادر بزرگم می گفت چه قدر لاغر شدی، در جوابش گفتم لاغر بودن بهتر از چاق بودن هستش. از این جهت که اگر چاق باشم به غیبت می گید که چاق شده ام! دیروز دوستم(منو نمی شناسی عزیزم، خودم اعتراف می کنم!) با تلفن منزل تماس گرفت جواب ندادم،بعد هم بلافاصله گوشیم رو خاموش کردم! دیروز عمدا داخل خورشت کرفس برادرم آبغوره ریختم و گفتم حواسم نبوده! دیروز به مادرم گفتم این پارچه ای که خریدی قشنگ نیست! ... دیشب به خاطر عذاب وجدان خوابم نمی برد! یک تکه کاغذ برداشتم و موارد بالا رو یادداشت کردم...امروز سعی کردم (با این که معذرت خواهی کار سختیه!!!) از بقیه معذرت خواهی کنم... راستی چه طور بعضی از آدم ها همیشه این طوری رفتار می کنن ولی عین خیالشون نیست؟!!
|
|
+خط خطی های من
سه شنبه 6 آذر1386ساعت 3:29 بعد از ظهر
|
|
من: تاریخ این درخواست از طرف دانشگاه نا کجا مربوط به ۶ ماه قبل میشه. علی رغم فوریت کار تا الان به این درخواست رسیدگی نشده می خواستم ببینم مشکل چی بوده؟ رئیس دانشگاه: من نمی دونم چرا این حراست دانشگاه نسبت به پوشش دانشجوها این قدر بی توجهی می کنه. من: لطفا این در خواست رو بررسی کنید و در صورت امکان دستور بدید که برای پاسخگویی بهش اقدام بشه... رئیس دانشگاه: این کارکنان آموزش دانشگاه کم کاری می کنن. بذارید این جا من در فرصت مناسب مطالعه ش می کنم! من: ... رئیس دانشگاه:... همه چیز دانشگاه مشکل داره به جز رئیس دانشگاه!
|
|
+خط خطی های من
دوشنبه 5 آذر1386ساعت 1:58 قبل از ظهر
|
|
پرورش گل و گیاه سرگرمی جالبیه. چند روزیه به این فکر افتادم که از باغچه ها و گلخانه برای پرورش یک سری از گل های مورد علاقه م استفاده کنم. امروز نزدیک اون قسمت باغچه که برادرم گل زنبق کاشته، ایستاده بودم که برادرم گفت این همه باغچه هست، بی خیال این قسمت بشو! گفتم مگر تو فکر منو خوندی؟ گفت یعنی واقعا دلت میاد زنبق رو از بین ببری!؟ من دقیقا قصد داشتم اون قسمت باغچه رو تصاحب کنم!
|
|
+خط خطی های من
جمعه 2 آذر1386ساعت 3:8 بعد از ظهر
|
|
اصفهان روزت مبارک...
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 9:16 بعد از ظهر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
با تنهایی خو دارم... چون عشق او دارم... سر بر زانو دارم... با آشفته سری...
|
|
RSS
|