تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!
 

این مردها همه شون سر و ته یک کرباس هستن... زن رو واسه ی وجود زن نمی خوان... زن رو می خوان واسه ی نیاز های خودشون... بعد هم خونه داری و بچه داری... اگر علاوه بر خونه داری، شاغل باشه که دیگه عالیه... اولش آن چنان قربون و صدقه ت می رن که هیچ وقت فکر نمی کنی یک روی بدجنس هم داشته باشن...

طبق عادت همیشگی بلیط کنار شیشه رو رزرو کرده بودم... هوا خیلی سرد بود و داشت آروم آروم برف می بارید... گرم که شد خوابم برد... وقتی بیدار شدم از آن خانم جوان خبری نبود... جایی بین راه پیاده شده بود...

 

پ.ن. کاش بیدار مونده بودم و باقیِ حرف هاش رو می شنیدم... از جمع بستن همه ی مردها با این خصوصیات معلوم بود دلِ پر دردی داشته... شاید بهتر از من کسی رو برای دردِ دل کردن پیدا نکرده بوده... وقتی دیده من خوابم حتما غم بزرگی به دلش نشسته...

 

 

+خط خطی های من  دوشنبه 24 دی1386ساعت 3:7 قبل از ظهر
 

از خونه که رفتم بیرون دیدم دم در خونه ی یکی از همسایه ها شلوغ هستش... غیر عادی بود... کمی نزدیک شدم... از یک نفر پرسیدم چی شده... گفت آقای... به رحمت خدا رفته... بی اختیار ایستادم... آمبولانس برای تشییع جنازه ش آمده بود...

پنج شنبه ی هفته ی قبل وقتی منتظر تاکسی بودم منو سوار کرده بود... و این پنج شنبه دختر کوچک و همسر جوانش در غم از دست دادنش می گریستن... دنیای عجیبی ست...

 

+خط خطی های من  جمعه 21 دی1386ساعت 1:32 قبل از ظهر

 

سوار اتوبوس داخل شهری می شم... خوش بختانه بعد از مدت ها شرکت اتوبوس رانی به فکر افتاد تا در یک مسیر یک طرفه ی طولانی اتوبوس های سریع و نسبتا مدرن قرار بده... این اتوبوس های جدید برای پیرها زیاد خوب نیست... چون پله های دم در حذف شدن ارتفاع کف اتوبوس تا کف خیابان کمی از یک پله زیاد تر هستش...

یک خانم مسن با یک کیف دستی نسبتا بزرگ و سنگین می خواست سوار بشه... نزدیک در بودم کمک کردم تا سوار شد... وقتی خواستم بشینم دیدم یک خانم جوان افغانی با قیافه ی آن چنانی نشسته جایی که من پا شدم... یک کم لجم گرفت!!! با پرویی بهش گفتم خانم شما از این جا بلند شو تا ایشون (اشاره به خانم مسن) بشینه... آن چنان حق به جانب از اون جا بلند شد که دلم می خواست پرتش کنم بیرون! انگار ارث اجدادش رو از من اون هم  توی وطنم، طلب داشت....

 

+خط خطی های من  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 0:20 قبل از ظهر
 

چند بار باهاش تماس گرفتم ولی نتونستم پیداش کنم... هر جایی که به فکرم می رسید اون جا باشه رو سر زدم... انگار آب شده بود رفته بود توی زمین... تصمیم گرفتم برم و مفقود شدنش رو گزارش بدم... کفش هام رو از جا کفشی برداشتم که چشمم به جمال گوشی تلفن همراه روشن شد!

 

+خط خطی های من  سه شنبه 18 دی1386ساعت 11:27 بعد از ظهر
 

اخبار اعلام می کنه که تقریبا در تمام مناطق ایران در این چند روز بارش برف و گاهی باران داشتیم...

شهر ما هم بارندگی داشت... آن هم به مدت ۱۰ دقیقه ...دقیقا از زمانی که از تاکسی پیاده شدم تا وقتی که وارد خونه شدم! آن چنان طوفان و کولاکی شد که مثل یک آدم برفی رسیدم دم درِ خونه!

بقیه ی ساعات شبانه روز در دو روز اخیر، آسمانی صاف تا کمی ابری همراه با وزش باد و کاهش دما رو شاهد بودیم!

 

+خط خطی های من  سه شنبه 18 دی1386ساعت 0:45 قبل از ظهر
پیامک من: خوابی یا محل نمی ذاری؟

یک ساعت بعد...

پیامک او: بیدارم!

 

+خط خطی های من  شنبه 15 دی1386ساعت 11:30 بعد از ظهر
 

برتراندراسل می گه:

وقتی این همه اشتباه جدید برای مرتکب شدن وجود داره، چرا باید همون اشتباهات قبلی رو تکرار کرد...

 

پ.ن. اندر احوالات خودم!

 

+خط خطی های من  شنبه 15 دی1386ساعت 1:29 بعد از ظهر
 

لوس بازی در می آورد... غذاش رو درست و حسابی نمی خورد... می ترسید دندون لقش کنده بشه!

بهش گفتم دهنت رو باز کن عزیزم ببینم دندونت چه جوریه! اعتماد کرد و دهنش رو باز کرد تا آمد به خودش بیاد، دندونش کف دستش بود... و به این ترتیب بقیه از لوس بازی هاش راحت شدن!

حالا من شدم دندان پزشکِ جقله های دور و اطراف... نمی دونم چرا با افتخار میان تا دندون لقشون رو از دهنشون خارج کنم!

البته کاسبی خوبی هستش! به ازای هر دو دندون باید یک پیتزا بدن!

 

پ.ن. از این که دستم رو ببرم داخل دهان کسی، حالم به هم می خوره! ولی نمی شه توی ذوق بچه کلاس اولی ها زد!

 پ.ن. ویزیت با نوبت قبل انجام می شود!

 

+خط خطی های من  دوشنبه 10 دی1386ساعت 11:31 بعد از ظهر

 

یکی از خوبی های مهمانی ها و جشن های نامزدی و عقد و عروسی این هستش که دیداری با آشنایان و دوستان تازه می شه...

یکی از بدی های این جور مجالس این هستش که همیشه افراد باهوش و سمجی هستند که سعی دارند به هر نحوی شده از چیزهایی که من تمایل ندارم اون ها متوجه بشن، سر در بیارن...

 

+خط خطی های من  یکشنبه 9 دی1386ساعت 2:17 قبل از ظهر
 

چند روزی بود که به طور بی سابقه چشمم سوزش داشت... امروز بالاخره فرصت پیدا کردم برم چشم پزشکی... دکتر بعد از معاینه گفت مشکل از این کرمی هست که به صورتت می زنی و از بوی اون معلومه که گیاهی هستش و به احتمال زیاد نسبت بهش آلرژی داری!

منظور دکتر از کرم، آدامس اکالیپتوس داخل دهنم بود، که از قدیم الایام من از این نوع آدامس استفاده می کردم!

یاد حکایت "ناخوش خر خورده" افتادم!

 

+خط خطی های من  دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:12 بعد از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>