![]() |
![]() |
|
| اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود! |
|
یعنی یک بچهی ۶-۷ ساله که تازه خوندن و نوشتن رو یاد گرفته به راحتی میتونه این کتاب رو بخونه؟!
|
|
+خط خطی های من
جمعه 31 خرداد1387ساعت 2:8 بعد از ظهر
|
|
فردا امتحان دارم... امشب با آرمان رفتم شهربازی... بعد از مدت ها بستنی قیفی و آبنبات چوبی خوردم... کلی هم خوش گذشت... الان خودم رو به صورت الاغ تجسم می کنم!
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11:12 بعد از ظهر
|
|
رادیو: هیچ برنامهای برای قطع منظم برق در اصفهان نداریم. راننده تاکسی: اینم مثل همه کارشون بیبرنامهست... اگر منظم باشه که اعصاب مردم خورد نمیشه... باید یه کاری بکنن که اعصاب واسه مردم نمونه.... ( بد و بیراههایی که نثار مسئولین مربوطه کرد رو فاکتور گرفتم!)
پ.ن. چند روز اخیر حتما یک یا دوبار حدود ۱ ساعت با قطع برق مواجه هستیم...
|
|
+خط خطی های من
چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 2:3 بعد از ظهر
|
|
وقتی به دوستتون تاکید کنید که کامپیوتر (مخصوصا صفحه کلید) و هر گونه نوشت افزار براتون جزو وسایل بسیار شخصی تلقی میشه و اگر کسی از اونها استفاده کنه، بعد از استفاده باید ضدعفونی بشن، نتیجهش این میشه که نخ دندونش رو بعد از استفاده میذاره روی نمایشگر!
پ.ن. دنبال بهانهای برای عوض کردن نمایشگر بودم که فکر کنم پیدا شد! |
|
+خط خطی های من
سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 0:40 قبل از ظهر
|
|
برنامههای کلاس اولیها برای تابستان: آرمان: میخوام برم کلاس موسیقی و شنا... با بچههای کوی دوچرخه سواری کنم... بعضی روزها هم بیام خونهی شما... برم پارک و کوه... آنیتا: میخوام برم کلاس نقاشی و ژیمناستیک... با آرمیتا بازی کنیم... بعضی روزها بیام خونهی شما، بعضی روزها هم خونهی مامان ایران(مادربزرگش) محمد: میخوام همهی هفتههایی که صبحانه(نوبت صبح مدرسه) بودم تا ظهر بخوابم... بعد همهی بازی کامپیوتریهایی که بابام اجازه نمیداد بازی کنم... بعضی وقتها با تمام بچههای مجتمع مسابقه دوچرخه سواری بذاریم و به برنده جایزه بدیم...
پ.ن. یاد اون روزها به خیر!
|
|
+خط خطی های من
یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:25 بعد از ظهر
|
|
همیشه از معلمهایی که به جای "دانشآموز" م از "شاگرد" م استفاده میکردند و میکنند بدم میآمده... پ.ن. هیچ گاه از واژهی شاگرد به جای دانشآموز استفاده نکردم!
|
|
+خط خطی های من
شنبه 4 خرداد1387ساعت 1:59 بعد از ظهر
|
|
یادم آمد شوق روزگار کودکی
مستی بهار کودکی رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت آسمان جلال دیگر پیش من داشت شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا به چشم من همه رنگی فریبا بود دل دور از حسد من شکیبا بود نه مرا سوز سینه بود نه دلم جای کینه بود شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا روز و شب دعای من بوده با خدای من کز کرم کند حاجتم روا آنچه مانده از عمر من بجا گیرد و پس دهد به من دمی مستی کودکانه ی مرا شور و حال کودکی برنگردد دریغا قیل و قال کودکی برنگردد دریغا پ.ن. فردا تعطیلات کلاس اولیها شروع میشه... به عنوان اولین روز تعطیلات خراب میشن رو سر من... یک سر و هزار سودا، اما لذت بودن با بچهها رو نمیشه بیخیال شد!
|
|
+خط خطی های من
پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 11:32 بعد از ظهر
|
|
چوب شور !
|
|
+خط خطی های من
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 0:14 قبل از ظهر
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| من |
با تنهایی خو دارم... چون عشق او دارم... سر بر زانو دارم... با آشفته سری...
|
|
RSS
|