تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

امروز می خواستم از یکی از قضایای اسم دار آنالیز حقیقی استفاده کنم... نام تمام عناصر جدول تناوبی به ذهنم رسید... حتی به باتری نیکل- کادمیم هم رسیدم ولی اسم قضیه یادم نیامد...
الان دیدم اسم قضیه رادن - نیکودیم بوده!

+خط خطی های من  شنبه 25 آبان1387ساعت 10:55 بعد از ظهر
توی ایوان نشسته بودیم و از بوی نم باران که زیر تابش ملایم خورشید پاییزی بخار میشد لذت می بردیم... و یک لحظه دیدم نیست... همه جا رو گشتم... بین همه ی بوته ها و پشت همه ی درخت ها... توی اتاق ها... همه جا رو گشتم ولی او نبود... از خواب پریدم... حس بدی داشتم... خیلی بد... تا صبح خواب به چشمم نیامد...
و صبح اولین کاری که کردم صدقه دادم به نیت رفع بلا... بعد هم بهش زنگ زدم و با صحبت کردیم مثل همیشه... و همون روز به طور اتفاقی از بین ما رفت... آن قدر ساده و بی آلایش که باورمان نمی شد... با آرامش تمام... بدون هر گونه سختی جان دادن... و هنوز فکر می کنم باید یک جایی توی حیاط دنبالش بگردم... و این سومین باری بود که عزیزی رو از دست می دادیم و من از قبل می دونستم که به زودی رفتنی ست... و آن چنان باورش سخت هست که تا مدت ها بین رویا و واقعیت سرگردانم...

روحش شاد...

+خط خطی های من  جمعه 17 آبان1387ساعت 11:13 بعد از ظهر

او: دوست داری همسرت چه خصوصیاتی داشته باشه؟

من: از چه نظر؟

او: کلا... هر چی به نظرت میرسه باید داشته باشه...

من: در حال حاضر یه نفر که صبح زود از خونه بره بیرون، آخر شب برگرده... آشپز خوبی هم باشه! صبحانه رو هم آماده کنه!

او: [ این قسمت از حرفای او رو به علت بد آموزی سانسور می کنم]

+خط خطی های من  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 7:5 بعد از ظهر
وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود... یعنی سنش ۳۰ برابر من بود... وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد... یعنی ۱۶ برابر من... وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد... یعنی ۱۱ برابر من... وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد... یعنی ۷ برابر من... وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد... یعنی ۴ برابر من... وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد... یعنی ۳ برابر من... وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد... یعنی ۲ برابر من... می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم!

پ.ن. این رو یک جایی خوندم...

+خط خطی های من  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 11:54 بعد از ظهر


گل های داوودی...
برگ های خشک روی چمن...
هوای ابرآلود...
شربت دیفن هیدرامین...
قرص سرماخوردگی...
آب پرتقال...
کلاس...
درس...
.
.
.
پاییز...

+خط خطی های من  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 0:11 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>