تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

سال نو مبارک...

+خط خطی های من  جمعه 30 اسفند1387ساعت 1:2 قبل از ظهر


امروز آخرین روز کلاس های دانشگاه در سال 87 بود... چند تایی کتاب و خرت و پرت که واسه تعطیلات می خواستم در دسترسم باشن رو آوردم خونه... 2ساعت هم توی ترافیک شب عید بودم...


واکنش افراد مختلف:

بابا: می گفتی می آمدم دنبالت...

برادرم: توی عید هم واسه خودت درس و مشق جور کردی دوباره؟

آرمان: بهتر نیست ازدواج کنی که شوهرت کتابات رو واست جابه جا کنه؟


این آخری را حسابی خوشمان آمد... اندر فواید ازدواج بود!


+خط خطی های من  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 11:34 بعد از ظهر

او: کار ترمیم دندونت تمام شد دیگه؟

من: بله...

او: الان چطوره؟

من: هنوز که بی حسه... تا 2 ساعت دیگه هم نباید چیزی بخورم...


5 دقیقه بعد...

او: موافقی بریم یه چیزی بخوریم؟

من:!!!


+خط خطی های من  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 6:23 بعد از ظهر

عطسه و آبریزش بینی و به قول دوست گرامیمان چشمان خمار (!) کم بود، صبح که از خواب بیدار شدیم چشممان به جمال تبخال کم نظیر و درشتی روشن شد که مثل بابا قوری* گوشه ی لبمان جا خوش کرده بود!

دیدنی بودیم اساسی!


پ.ن.

* باباقوری به سنگی می گویند که دفع کننده ی چشم زخم است!

 تبخال زده بودیم که چشممان نزنند!


+خط خطی های من  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 11:57 بعد از ظهر

چند روزه صبحها رو با چشم های قرمز و خابآلود و با آبریزش بینی و عطسه شروع می کنم و تا شب وضع به همین منوال ادامه داره... توی سرویس هم چرت می زنم تابلو!

امروز یکی از خانم خشگلهای (!) حراست که هر روز به مانتو و پالتو و کیف و کفش و چکمه ی ملت گیر می دن و اتفاقا اسم من رو نمی دونم از کجا می دونه، بهم گفت انگار سرما خوردید؟ منم گفتم نه... گفت پس چی شده؟ گفتم نمی دونم!!!

از فردا فکر کنم مشکوک به معتاد بودن بشم!


+خط خطی های من  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 0:3 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>