تبليغاتX
یادداشت های پریشان من
اینجا؛ اکنون است... محل ثقل زمان. نا محدود از اینجا شروع می شود!

یک مسجد قدیمی توی یکی از روستاهای اطراف اصفهان هست که اهالی اون منطقه می گن متولی ساخت مسجد یک خانم بوده... این خانم بعد از ساختن مسجد گفته اگر زمانی مسجد به دلایلی تخریب شد، هزینه ی نوسازی اون زیر ستون های بسیار پهن زیرزمین قرار داده شده...

من: این چیزی که در مورد مسجد جامعتون گفتی صحت داره؟

او: بله...

من: پس چرا هیچ کس هنوز نقب نزده به زیر مسجد!

او: اعتقادات دینی مردم اجازه نمی ده این کار رو انجام بدن...

من: می تونستن تخریبش کنن و یک مسجد دیگه بسازن و اگر چیزی اضافه آمد نوش جان کنن!

او: فکر بدی نیست ولی اگر داستان واقعیت نداشت چی؟

من:!!!


پ.ن. مطمئن بودم اگر داستان خودشون رو قبول داشتن حتما تا الان بلایی سر مسجد آمده بود!


+خط خطی های من  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 0:4 قبل از ظهر

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد ؟

حسابش با کرام الکاتبین است...



+خط خطی های من  شنبه 24 مرداد1388ساعت 0:47 قبل از ظهر

پیرو یکی از نظرات پست های قبل باید بگم که دیشب دخترخاله جان را رسما به خانه ی بخت فرستادم و حالا دیگه می تونم راحت به کارهای روزمره برسم...

برای این دو سه شب جشن به اندازه ی یک هفته کار پر مشقت خسته شدم... در این مواقع افراد نزدیک به خانواده ی عروس یا داماد یک استرس خاص و دوست داشتنی دارند...

این هفته کلی کار دارم که نصفش مربوط به اواخر هفته ی قبل میشه...


+خط خطی های من  شنبه 17 مرداد1388ساعت 10:12 بعد از ظهر
او: حالا که قراره جشن عروسی دختر خاله ت خیلی مجلل برگزار بشه، به ضرر تو میشه...

من: چرا؟

او: تو هم مجبوری جشن عروسی مجلل تر از اون بگیری!

من:!


پ.ن. خوش به حال آدمهایی که اونقدر بی کارن هستن که توی کار بقیه دخالت می کنن...


+خط خطی های من  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 0:35 قبل از ظهر
 
Powered javascript code by WWW.KKRCITY.COM--!> Original: MOHAMMAD SADEGH MOTTAGHI PISHE (SADEGH_MADINEH@YAHOO.COM) --!>